روزمرگی

کمی خاطرات روزانه با برداشت آزاد

 

خیلی وقته که ننوشتم البته. در این مدت چقدر اتفاقات ریز و درشت در گوشه و کنار جهان افتاده. دونالد ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شده، فیدل کاسترو مرده و همینطور لئونارد کوهن. در این مدتی که ننوشتم یه جورایی کلی اتفاق افتاده و یه جورایی همه چیز مثل قبل بوده. نمیدونم. شاید هم من نوشتن یادم رفته. شاید بجای اینکه بخواهم از تمام مدتی که ننوشتم بنویسم، بهتره فقط خاطرات چند روز قبل رو گلچین کنم. مثلا اینکه جمعه رفتیم کنسرت یه گروه اسم "صحبت ماه جولای". اینکه شنبه صبح رفتم نورث ونکوور خرید و بعد از ظهر رفتم یه فیلم ترکیه ای به اسم "آننیمین یاراسی - زخم مادرم" رو دیدم. اینکه شنبه شب مهمون جیسون بودم برای "قارچ پلو (وایلد ماشروم ریزوتو) . اینکه یکشنبه یه روزه رفتم ویکتوریا دیدن دوستم و شب خسته و کوفته برگشتم و اینکه دیروز رو مرخصی گرفتم و کمی خونه رو سر و سامان دادم و بعدش رفتیم کوهنوردی و بعدش رستوران ایرانی... نمیدونم. نوشتنم نمیاد. انگار که دیگه دلم نمیخواهد روزهام رو با دیگران تقسیم کنم و بخواهم نگران قضاوتشون باشم. هرچند که برای قضاوت کردن هم چیز زیادی وجود نداره. فردا باید کتابهایی که از کتابخونه گرفتم رو پس بدم. باید ورزش هم بکنم. خیلی کم ورزش میکنم این روزها که اصلاً خوب نیست. دیگه چی؟ دیگه هیچی. دنبال یک انگیزه کاری هستم. همین. که فقط بهتر کار کنم. از خودم خشنود باشم.

در ضمن: فکر میکنم که خوب استراحت کردن بخشی از خشنودیه. دیروز سر کار نرفتم خیلی مزه داد و حتی امروز خیلی بهتر کار کردم. استراحت کردن هم خیلی لازمه. این رو نباید یادم بره.

فردا برای کار چی بپوشم که خوب باشه؟ بلوز و دامن؟ پاشم یه جوراب شلواری پیدا کنم برای لباسم.

+   ریحانه ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥

مرحمت فرموده ما را مس کنید...

چند ماه قبل بخش ما رو به قسمت دیگری از شرکت منتقل کردند که یک سالن تاریک و بدون پنجره و ایزوله شده از بقیه بخشهای شرکت است. قبلاً این سالن بخشی از دفتر مدیرعامل بوده و فقط میز منشی اونجا بوده. حالا این فضا بین پنج نفر تقسیم شده. دفتر نسبتاً بزرگ و خوب مدیر ما هم با یک دفتر کوچک و بدون پنجره عوض شده که همه گروه توش جا نمیشیم و وقتی میتینگ داریم اگر مدیر عامل نباشه (که اغلب هم نیست) میریم اتاق مدیر عامل. این بخش طوری ایزوله است که اگر ما برای ریختن چای و قهوه نریم بخشهای دیگه، هیچکس متوجه حضور یا عدم حضور ما در شرکت نمیشه. همه همکاران دیگه با کلی ترحم به ما نگاه میکنن و به دفترمون اسم "قوطی ساردین" یا "دخمه گرگها" (وقتی که میخوان لطف کنند) دادند!

هرچند مدیر ما تا بحال هیچ شکایتی از وضع موجود نکرده و خیلی وقتها حتی میگه که از اینکه نزدیک مدیرعامل دفتر داره خوشحاله، اما در رفتارش  تغییراتی هست که من فکر میکنم خودش هم از اینکه چنین دفتر محقری داره راضی نیست. مثلاً قبلترها که مهمون داشتیم، همیشه از مهمونها در دفترش پذیرایی میکرد. اما بعد از این تغییر مکان همیشه (حتی اگر یک نفر هم مهمون داشته باشه) باید براش اتاق ملاقات رزرو کنیم یا اینکه با مهمونها در بیرون از شرکت قرار میگذاره (که البته برای ما هم بده چون ارتباط و شناختمون از مشتریها از قبل هم کمتر شده.)

فکر میکنم دلیل این تغییر هم این بود که یکی از مدیران جدید و موثر فعلی از رئیس ما خوشش نمیاد. بنابراین همه ما داریم چوب رابطه مدیرمون با این مدیر جدید رو میخوریم.

امروز با مدیرم درباره آینده کاری و اینکه چه جوری میشه در کار پیشرفت کرد صحبت میکردم. بعد مدیرم خیلی داشت با آب و تاب تعریف میکرد که ریحانه بخش ما خیلی بخش ویژه ایه. فکر میکنی چرا ما الان به این دفتر منتقل شدیم و در کنار اتاق مدیر عامل میشینیم که خیلی از تصمیمات مهم شرکت در اون گرفته میشه و یا افراد مهم به ملاقات مدیر عامل میان؟  (که البته هیچکدوم هم درست نیست. مدیرعامل اغلب در ساختمون دیگر شرکت حضور داره. بندرت در این دفتر هست. کمتر از اون هم ملاقاتی داره و هر وقت هم اونجاست در اتاقش بسته است پس ما در جریان هیچکدوم از اون تصمیمهای مهم و اساسی که مدیرم راجع بهشون صحبت میکرد قرار نمیگیریم). همه اینها به این دلیله که شرکت روی ما جور دیگه ای حساب میکنه و به ما اطمینان داره! خلاصه که خیلی خنده ام گرفته بود. تو دلم گفتم اگر این حساب باز کردنه کاش شرکت روی ما حساب باز نمیکرد و میگذاشت تو همون کویبیکال نورگیر و در کنار باقی همکارانمون بمونیم. خلاصه که از طلا بودن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید...

+   ریحانه ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥

 

ماشینم رو برای چک آپ آوردم تعمیرگاه. بعدش هم باید برم کاستکو عکس بگیرم برای پاسپورت ایرانیم. رفتم بی و کلی پیراهنهای خوشگل تابستونی از حراج خریدم. پیراهنهای گلدار و رنگی. از اونهایی که تابستون بپوشی و زیر آفتاب بشینی و نوشیدنی بخوری و با دوستانت گپ بزنی. مامان و بابا تقریباً یک ماه دیگر اینجا هستند. دوست صمیمی من هم داره از ونکوور میره. بنابراین از ماه اکتبر روزهای تنهایی در انتظارم خواهد بود که البته براش کلی برنامه دارم. میخوام کلاس یوگا برم و همینطور روی شنام کار کنم. یک کورس روانپزشکی هم آن لاین میخوام بگیرم و بعد هم قضیه کارم هست که خیلی جدیتر میخوام دنبالش کنم.

چند روز قبل با مامان داشتیم درباره مفهوم زندگی حرف میزدیم. به نظر من زندگی چیز بی مفهومیه. تنها کاری که میشه کرد اینه که خودمون به نوعی یک مفهومی بهش بدیم. مثلاً یک هدف تعیین کنیم و بهش برسیم. یک جواریی سر خودمون رو گرم کنیم تا تموم بشه و بره.

+   ریحانه ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥

 

میدونم که خیلی وقته ننوشتم. تو مود نوشتن نیستم کلاً. چیز زیادی هم برای نوشتن ندارم.

الان نشستم خونه خاله ام. مامانم داره خمیر میگیره که یه جور نون محلی بپزیم. دو تا دیگه از خاله هام هم ایستادن کنارش. فکر میکنم چقدر خوبه که مامانم چند تا خواهر داره. یه جورهایی از دور شبیه هم هستند سه تایی.

هوا ابری و گرفته است. این تابستون هم گذشت و من کار زیادی نکردم. یه چند تا مسافرت یک روزه رفتیم که خوش گذشت. کلاً تابستون گرمی نبود. خیلی شنا نرفتم. عمر داره همینطور میگذره.هر سال دریغ از پارسال...

+   ریحانه ; ٢:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٥

*Non-conforming since 1992

کار رو دو در کردم. خونه هم نرفتم. بین راه شرکت تو خونه اومدم کامرشال درایو که محله مورد علاقه منه تو "کافه ترکها" نشستم. برای خودم کافی سفارش دادم و نشستم به نوشتن. اگر پول داشتم برای خودم تو این منطقه یک خونه نقلی میخریدم. محله خیلی گرونی نیست ولی الان تو ونکوور حتی تو اینطور محله ای هم یک خونه خرابه زیر یک میلیون نمیشه پیدا کرد. این محله؛ محله هیپیها و آدمهای باحاله. آدمهای هنرمند و بی خیال و عجیب و غریب. محله ایتالیها با کلی کافی شاپ و کلی آدم که همیشه زیر آفتاب نشستند و دارند قهوه شون رو مزه مزه میکنند. روزهای یکشنبه که میام اینجا خرید میوه تو کافی شاپ بغل میوه فروشی همیشه دو تا آقا نشستند و سیگار کوبایی میکشند. نمیدونم همیشه اونجا هستند یا برنامه سیگار کشیدنشون با برنامه خرید من یک ساعته. "کافه تورکها" جاییه که من با "ف" اولین بار قرار گذاشتم. الان خدا میدونه "ف" کجاست. شاید در یکی از سفرهای اکتشافیش وسط اقیانوس. شاید هم تو اتاق کوچک و تاریکش تو خونه دراز کشیده. رو اون تخت کهنه یک نفره در کنار دراوری که یکی از کشوهاش شکسته بود. نباید فکرش رو بکنم. در عوض دلم میخواد جوون و شاداب باشم. گاهی احساس میکنم مثل یک گیاه پلاسیده شدم. شادابی ندارم. دلم میخواد شاداب باشم. مثل یک گل شمعدانی اول صبح که گلهای سرخش زیر نور خورشید میدرخشه و قطره های شبنم روی برگهاش نشسته.

همکارم ماریا امروز رفت دکتر. کل هفته نگرانش بودم چون به تازگی آزمایش داده بود و دکتر بلافاصله بهش زنگ زده بود. این تقریباً همیشه یعنی یک خبر بد. بهش دلداری میدادم که چیز خاصی نیست هرچند که تو دلم میترسیدم خیلی بدتر از این باشه.  خیلی بدتر بود. امروز رفت دکتر و بهش گفتند که سرطان داره. توی سی و سه سالگی سرطان تخمدان داره. هفته بعد عملش میکنند احتمالاً. این همکارم جزو فرقه "پیروان یهوه" هم هست. همونهایی که انتقال خون رو گناه میدونن. بنابراین عملش خیلی پیچیده تر خواهد بود. خیلی هم مذهبیه بنابراین فکر نمیکنم تحت هیچ شرایطی به انتقال خون رضایت بده حتی اگر به قیمت زندگیش ختم بشه. مادرش هم همین سرطان رو داشته. این ژنتیک چیز عجیبیه. آدم همونطور که میتونه خوش شانس باشه و ژنهای خوب نسیبش بشه به همون اندازه هم احتمال داره که کلی ژن درب و داغون بهش ارث برسه. ژن سرطان، آلزایمر، قند خون و ... من ذخیره ژنتیکیم چندان بد نیست. البته اگر دیابت و فشار خون و این جور چیزهایی که تقریباً همه وقتی پیر میشن بهش مبتلاً میشن رو بگذاریم کنار. یه ژن سرطان هم از طرف خانواده پدری دارم البته.

گاهی دلم میخواد من هم هم تو یه کافی شاپی مثل اینجا یه کافه چی باشم. کارشون باحاله. البته احمقانه است که چنین فکری میکنم. گاهی فکر میکنم چیزهایی که من در زندگی میخوام خیلی با چیزهایی که اطرافیانم در زندگی میخوان متفاوته. مثلاً مامان همیشه علاقه داره خونه مرتب باشه. همیشه هم به من غر میزنه که بی سلیقه و نامرتب هستم. امروز فکر میکردم که بهش بگم مامان چیزیه که به تو حس خوبی میده لزوماً در من یک حس خوب ایجاد نمیکنه. مثلا من این روزها یک زندگی کم دغدغه رو به خونه و ماشین آنچنانی داشتن ترجیح میدم. دلم میخواد بتونم مثل یک پرنده آزاد و رها باشم. مسافرت کنم.

بهتره پاشم جل و پلاسم رو جمع کنم برم خونه. خیلی دارم هذیون میگم.

*این عبارتیه که تو "کافه تورکها" نوشته شده. منم گاهی اینطور زندگیی میخوام. غیرمتعارف.

+   ریحانه ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥

فانوس دریایی

1- مامانم اومده پیشم. از وقتی که مامان پیشمه احساس میکنم که وقت بیشتری در اختیار دارم. شاید برای اینکه مامان بیشتر کارهای خونه رو انجام میده از تمیز کردن و غذا پختن و غیره. شاید هم علتش در تئوری اثبات نشده من باشه که آدمها در حضور افراد دیگه بیشتر مراقب رفتارشون و استفاده از وقتشون هستند و به نوعی بهتر زمان رو مدیریت میکنند. شاید هم البته علتش این باشه که بخاطر وجود مامان کمتر این روزها بیرون میرم و وقت بیشتری در خونه میگذرونم. علتش هرچی باشه این وقت اضافه رو دوست دارم. بعضی از این وقتهای اضافه رو کار میکنم. بعضی وقتها هم مثل دیشب البته جلوی تلویزیون هدر میدم.

2- این روزها درنت فلیکس سریال "همسر خوب" رو نگاه میکنم. ماجرای یک زن وکیل که پس از سالها در خونه بودن بعد از افشای ماجرای رسوایی اخلاقی همسرش و به زندان افتادن اون به جرم فساد اداری وارد بازار کار میشه.  شخصیت اصلی داستان "آلیشیا فلورک " رو دوست دارم. نوع رفتارش با دیگران و اقتداری که نشون میده.  کلاً در این سریال اکثر زنها شخصیت قویی دارند.در کل خیلی قویتر از مردهای داستان هستند. اونها هستند که تعیین میکنند چی میخوان و چی نمیخوان.  به نظرم یک جریان فکری در فیلمنامه نویسی آمریکایی به وجود اومده که به نوعی هدف ارتقادهی به زنها و نهادینه کردن برابریهای جنسیتیه. مختص این سریال هم نیست البته. مثلاً در فیلمی مثل "مکس دیوانه" هم شخصیت زن داستان با بازی "چارلیز ترون " قویـترین شخصیت داستانه یا در سریال "خانه پوشالی" هم شخصیت فرانک آندروود تاثیرپذیر از وجود زنشه. خلاصه که جریان خوبیه و به نظرم لازم هم هستم که بعد از سالهای سال از زنها شخصیتی غیر از همسر بودن و مهربان بودن و به فکر کیف و لباس بودن رو نشون میدن. سریال "همسر خوب" رو هم اگر دستتون اومد ببینید. غیر از موردی که اشاره کردم چشم آدم رو به نظام قانونی آمریکا و شاید اغلب دنیا هم باز میکنه.

3- نوشته قبلیم درباره کارما شاید یک مقدار مبهم بود. کل چیزی که میخواستم بگم این بود که اساس زندگی خیلی براساس قانون عمل و عکس العمل نیست. یعنی اینطور نیست که آدمهایی که خوبی میکنند براشون خوب پیش بیاد یا آدمهای بد جواب بدیهاشون رو بگیرن. خیلی آدمها هستند که دستشون به خیره و هیچوقت به کسی بدی نکردند ولی در عوض خیلی از آدمها یا زندگی بدی دیدند. شاید یکی از دلالیش این باشه که آدمهای خوب گاهی زیاد ساده هستند یا همه رو مثل خودشون میبینند و به همین دلیل خیلی بیشتر از اونچیزی که باید به دیگران اعتماد میکنند. بنابراین شاید گاهی همیشه خوب بودن و همه رو خوب دیدن اشتباهه. گاهی لازمه در زندگی و در مقابله با آدمها سیاست داشت. همیشه روراست بودن و بدتر از اون همه آدمها رو صادق و روراست دیدن اشتباهه و گاهی همین آدمها میتونن صدماتی به آدم بزنند که قابل جبران نیست. منظورم اصلاً این نیست که باید بد بود بیشتر منظورم اینه که باید از خود دفاع کرد. باید هشیار بود.

4- این روزها یکی از چیزهایی که بهش فکر میکنم "فانوس دریایی"ه. خودم رو میبینم در یک دریای طوفان زده، در یک شب تاریک و باد و بوران. تنها چیزی که هست یک فانوس دریاییه که باید بهش پارو زد و رسید بهش. میبینم که موجهای مهیب رو پشت سر گذاشتم و به سمت آبهای آروم تر میرم و البته میدونم که هیچ تضمینی نیست که طوفان دوباره سراغم نیاد. بنابراین باید پیش برم. فقط باید برم به سمت فانوس دریایی. منحرف نشم. خسته نشم. گاهی که فکرها منفی به ذهنم میرسه به خودم میگم این کارت مثل اینه که عوض اینکه به سمت فانوس دریایی و آرامش پارو بزنی برگردی به قسمتی که رعد و برقه و طوفانه. این چیزیه که هر شب بهش فکر میکنم. فانوس دریایی.

+   ریحانه ; ٥:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥

کارما، دروغ یا راست؟

راستگو بودن چقدر اهمیت داره؟ درستکار بودن چقدر اهمیت داره؟ آیا شما به کارما اعتقاد دارید؟ به اینکه اگر بد کنید بد میبینید؟

راستش رو بخواهید من به کارما اعتقاد ندارم. خیلی دیدم که آدمهای خوب اذیت شدند. خیلی چیزها هست که هیچ توجیه منطقیی پشتش نیست. 

امروز اول یک چیزی از خدا خواستم. یک چیزی در مایه های اینکه هر چی خیره همون بشه و این حرفها. بعد به خودم گفتم آخه احمق همینطوری زندگی کردی که زندگیت این شده. عقل داری برای چی؟ عاقلانه تصمیم بگیر. البته در نهایت نتیجه یکی شد و با اینکه عقلانی بود باز هم سخته. خیلی سخت نه البته.

من تا بحال در روابطم با آدمها خیلی رو راست و صادق بودم. اما میدونید خیلی کار اشتباهیه. سیاست داشتن در زندگی مهمه. چه در کار. چه زندگی.  راستگو بودن کلاً خوب نیست.

اشتباه کردن بخشی از زندگیه. من خیلی در زندگیم اشتباه کردم اما. کاش میشد که میشد جبرانش کرد.

+   ریحانه ; ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir