روزمرگی

کمی خاطرات روزانه با برداشت آزاد

*Non-conforming since 1992

کار رو دو در کردم. خونه هم نرفتم. بین راه شرکت تو خونه اومدم کامرشال درایو که محله مورد علاقه منه تو "کافه ترکها" نشستم. برای خودم کافی سفارش دادم و نشستم به نوشتن. اگر پول داشتم برای خودم تو این منطقه یک خونه نقلی میخریدم. محله خیلی گرونی نیست ولی الان تو ونکوور حتی تو اینطور محله ای هم یک خونه خرابه زیر یک میلیون نمیشه پیدا کرد. این محله؛ محله هیپیها و آدمهای باحاله. آدمهای هنرمند و بی خیال و عجیب و غریب. محله ایتالیها با کلی کافی شاپ و کلی آدم که همیشه زیر آفتاب نشستند و دارند قهوه شون رو مزه مزه میکنند. روزهای یکشنبه که میام اینجا خرید میوه تو کافی شاپ بغل میوه فروشی همیشه دو تا آقا نشستند و سیگار کوبایی میکشند. نمیدونم همیشه اونجا هستند یا برنامه سیگار کشیدنشون با برنامه خرید من یک ساعته. "کافه تورکها" جاییه که من با "ف" اولین بار قرار گذاشتم. الان خدا میدونه "ف" کجاست. شاید در یکی از سفرهای اکتشافیش وسط اقیانوس. شاید هم تو اتاق کوچک و تاریکش تو خونه دراز کشیده. رو اون تخت کهنه یک نفره در کنار دراوری که یکی از کشوهاش شکسته بود. نباید فکرش رو بکنم. در عوض دلم میخواد جوون و شاداب باشم. گاهی احساس میکنم مثل یک گیاه پلاسیده شدم. شادابی ندارم. دلم میخواد شاداب باشم. مثل یک گل شمعدانی اول صبح که گلهای سرخش زیر نور خورشید میدرخشه و قطره های شبنم روی برگهاش نشسته.

همکارم ماریا امروز رفت دکتر. کل هفته نگرانش بودم چون به تازگی آزمایش داده بود و دکتر بلافاصله بهش زنگ زده بود. این تقریباً همیشه یعنی یک خبر بد. بهش دلداری میدادم که چیز خاصی نیست هرچند که تو دلم میترسیدم خیلی بدتر از این باشه.  خیلی بدتر بود. امروز رفت دکتر و بهش گفتند که سرطان داره. توی سی و سه سالگی سرطان تخمدان داره. هفته بعد عملش میکنند احتمالاً. این همکارم جزو فرقه "پیروان یهوه" هم هست. همونهایی که انتقال خون رو گناه میدونن. بنابراین عملش خیلی پیچیده تر خواهد بود. خیلی هم مذهبیه بنابراین فکر نمیکنم تحت هیچ شرایطی به انتقال خون رضایت بده حتی اگر به قیمت زندگیش ختم بشه. مادرش هم همین سرطان رو داشته. این ژنتیک چیز عجیبیه. آدم همونطور که میتونه خوش شانس باشه و ژنهای خوب نسیبش بشه به همون اندازه هم احتمال داره که کلی ژن درب و داغون بهش ارث برسه. ژن سرطان، آلزایمر، قند خون و ... من ذخیره ژنتیکیم چندان بد نیست. البته اگر دیابت و فشار خون و این جور چیزهایی که تقریباً همه وقتی پیر میشن بهش مبتلاً میشن رو بگذاریم کنار. یه ژن سرطان هم از طرف خانواده پدری دارم البته.

گاهی دلم میخواد من هم هم تو یه کافی شاپی مثل اینجا یه کافه چی باشم. کارشون باحاله. البته احمقانه است که چنین فکری میکنم. گاهی فکر میکنم چیزهایی که من در زندگی میخوام خیلی با چیزهایی که اطرافیانم در زندگی میخوان متفاوته. مثلاً مامان همیشه علاقه داره خونه مرتب باشه. همیشه هم به من غر میزنه که بی سلیقه و نامرتب هستم. امروز فکر میکردم که بهش بگم مامان چیزیه که به تو حس خوبی میده لزوماً در من یک حس خوب ایجاد نمیکنه. مثلا من این روزها یک زندگی کم دغدغه رو به خونه و ماشین آنچنانی داشتن ترجیح میدم. دلم میخواد بتونم مثل یک پرنده آزاد و رها باشم. مسافرت کنم.

بهتره پاشم جل و پلاسم رو جمع کنم برم خونه. خیلی دارم هذیون میگم.

*این عبارتیه که تو "کافه تورکها" نوشته شده. منم گاهی اینطور زندگیی میخوام. غیرمتعارف.

+   ریحانه ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥

فانوس دریایی

1- مامانم اومده پیشم. از وقتی که مامان پیشمه احساس میکنم که وقت بیشتری در اختیار دارم. شاید برای اینکه مامان بیشتر کارهای خونه رو انجام میده از تمیز کردن و غذا پختن و غیره. شاید هم علتش در تئوری اثبات نشده من باشه که آدمها در حضور افراد دیگه بیشتر مراقب رفتارشون و استفاده از وقتشون هستند و به نوعی بهتر زمان رو مدیریت میکنند. شاید هم البته علتش این باشه که بخاطر وجود مامان کمتر این روزها بیرون میرم و وقت بیشتری در خونه میگذرونم. علتش هرچی باشه این وقت اضافه رو دوست دارم. بعضی از این وقتهای اضافه رو کار میکنم. بعضی وقتها هم مثل دیشب البته جلوی تلویزیون هدر میدم.

2- این روزها درنت فلیکس سریال "همسر خوب" رو نگاه میکنم. ماجرای یک زن وکیل که پس از سالها در خونه بودن بعد از افشای ماجرای رسوایی اخلاقی همسرش و به زندان افتادن اون به جرم فساد اداری وارد بازار کار میشه.  شخصیت اصلی داستان "آلیشیا فلورک " رو دوست دارم. نوع رفتارش با دیگران و اقتداری که نشون میده.  کلاً در این سریال اکثر زنها شخصیت قویی دارند.در کل خیلی قویتر از مردهای داستان هستند. اونها هستند که تعیین میکنند چی میخوان و چی نمیخوان.  به نظرم یک جریان فکری در فیلمنامه نویسی آمریکایی به وجود اومده که به نوعی هدف ارتقادهی به زنها و نهادینه کردن برابریهای جنسیتیه. مختص این سریال هم نیست البته. مثلاً در فیلمی مثل "مکس دیوانه" هم شخصیت زن داستان با بازی "چارلیز ترون " قویـترین شخصیت داستانه یا در سریال "خانه پوشالی" هم شخصیت فرانک آندروود تاثیرپذیر از وجود زنشه. خلاصه که جریان خوبیه و به نظرم لازم هم هستم که بعد از سالهای سال از زنها شخصیتی غیر از همسر بودن و مهربان بودن و به فکر کیف و لباس بودن رو نشون میدن. سریال "همسر خوب" رو هم اگر دستتون اومد ببینید. غیر از موردی که اشاره کردم چشم آدم رو به نظام قانونی آمریکا و شاید اغلب دنیا هم باز میکنه.

3- نوشته قبلیم درباره کارما شاید یک مقدار مبهم بود. کل چیزی که میخواستم بگم این بود که اساس زندگی خیلی براساس قانون عمل و عکس العمل نیست. یعنی اینطور نیست که آدمهایی که خوبی میکنند براشون خوب پیش بیاد یا آدمهای بد جواب بدیهاشون رو بگیرن. خیلی آدمها هستند که دستشون به خیره و هیچوقت به کسی بدی نکردند ولی در عوض خیلی از آدمها یا زندگی بدی دیدند. شاید یکی از دلالیش این باشه که آدمهای خوب گاهی زیاد ساده هستند یا همه رو مثل خودشون میبینند و به همین دلیل خیلی بیشتر از اونچیزی که باید به دیگران اعتماد میکنند. بنابراین شاید گاهی همیشه خوب بودن و همه رو خوب دیدن اشتباهه. گاهی لازمه در زندگی و در مقابله با آدمها سیاست داشت. همیشه روراست بودن و بدتر از اون همه آدمها رو صادق و روراست دیدن اشتباهه و گاهی همین آدمها میتونن صدماتی به آدم بزنند که قابل جبران نیست. منظورم اصلاً این نیست که باید بد بود بیشتر منظورم اینه که باید از خود دفاع کرد. باید هشیار بود.

4- این روزها یکی از چیزهایی که بهش فکر میکنم "فانوس دریایی"ه. خودم رو میبینم در یک دریای طوفان زده، در یک شب تاریک و باد و بوران. تنها چیزی که هست یک فانوس دریاییه که باید بهش پارو زد و رسید بهش. میبینم که موجهای مهیب رو پشت سر گذاشتم و به سمت آبهای آروم تر میرم و البته میدونم که هیچ تضمینی نیست که طوفان دوباره سراغم نیاد. بنابراین باید پیش برم. فقط باید برم به سمت فانوس دریایی. منحرف نشم. خسته نشم. گاهی که فکرها منفی به ذهنم میرسه به خودم میگم این کارت مثل اینه که عوض اینکه به سمت فانوس دریایی و آرامش پارو بزنی برگردی به قسمتی که رعد و برقه و طوفانه. این چیزیه که هر شب بهش فکر میکنم. فانوس دریایی.

+   ریحانه ; ٥:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥

کارما، دروغ یا راست؟

راستگو بودن چقدر اهمیت داره؟ درستکار بودن چقدر اهمیت داره؟ آیا شما به کارما اعتقاد دارید؟ به اینکه اگر بد کنید بد میبینید؟

راستش رو بخواهید من به کارما اعتقاد ندارم. خیلی دیدم که آدمهای خوب اذیت شدند. خیلی چیزها هست که هیچ توجیه منطقیی پشتش نیست. 

امروز اول یک چیزی از خدا خواستم. یک چیزی در مایه های اینکه هر چی خیره همون بشه و این حرفها. بعد به خودم گفتم آخه احمق همینطوری زندگی کردی که زندگیت این شده. عقل داری برای چی؟ عاقلانه تصمیم بگیر. البته در نهایت نتیجه یکی شد و با اینکه عقلانی بود باز هم سخته. خیلی سخت نه البته.

من تا بحال در روابطم با آدمها خیلی رو راست و صادق بودم. اما میدونید خیلی کار اشتباهیه. سیاست داشتن در زندگی مهمه. چه در کار. چه زندگی.  راستگو بودن کلاً خوب نیست.

اشتباه کردن بخشی از زندگیه. من خیلی در زندگیم اشتباه کردم اما. کاش میشد که میشد جبرانش کرد.

+   ریحانه ; ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥

 

من فکر میکنم آدم پوست کلفتی هستم. جدی اینطوره و دلم میخواد بنویسم اینجا که چقدر به این خصیصه خودم افتخار میکنم. خیلی ها در شرایطی که من الان هستم دچار افسردگی میشن و گوشه گیری اختیار میکنن. اما من علی رغم همه چیزهایی که برام پیش اومده دارم زندگی میکنم و نفس میکشم. نمیگم سخت نیست. نمیگم که من هم گاهی دچار غصه و دلتنگی نمیشم. نمیگم که شبهایی نیست که از شدت ترس و نگرانی خیس عرق از خواب بیدار بشم و تا صبح بیدار بمونم اما در کنار اینها من هنوز زنده ام و هنوز نفس میکشم و هنوز امیدوارم. با همه اینها هنوز امیدوارم.

فکر میکنم خوب که چی یه قسمت از زندگی من شاید خراب شده ولی شاید در همین یک مورد هم خیری نهفته باشه. کی میدونه. شاید همین یک مورد زندگی من رو بهتر و مفید تر بکنه. راستش اصلاً هم نمیخوام به قسمتهای منفی قضیه فکر کنم. اصلاً فایده نداره بهشون فکر کردن. کمکی به بهبود اوضاع نمیکنه. در واقع نگرانی و استرس همه چیز رو بدتر هم میکنه.

به خودم یک سری قول دادم.

-  که برای خودم ارزش قائل باشم و به خودم متعهد و وفادار باقی بمونم.

-  از خودم دفاع کنم و اینقدر منافع و خواستهای خودم رو فدای منافع و خواستهای دیگران نکنم.

- قول دادم که یادم نره که مهمترین آدم زندگی من خودم هستم. 

-  قول دادم که هر شب 8 ساعت بخوابم.

- که برای تعالی جسم و ذهنم تلاش کنم.

+   ریحانه ; ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ خرداد ۱۳٩٥

 

دلم گرفته. نمیخوام بنویسم الان که اینقدر دلم گرفته. همه چیز خوبه البته. همه چیز خوبه به نوعی. من که خوشحالم. به نوعی خوشحالم. آدم گاهی نمیدونه زندگیش چطوری چرخ میخوره. یعنی اشتباههای خود آدمه که زندگی آدم رو میچرخونه میبره راه دیگه. حالا دیگه زندگی من اینطور شده. چیز عجیبی هم نیست. زندگی خیلی ها اینطوریه انگار. من اولین آدم دنیا نیستم. یکی از هفت نفر یا یکی از پنج نفر. من حالا شده که باشم اون یک نفر. بگذریم. اصلاَ مهم نیست.  

چند سطر قبل مال دیروزه. امروز بهترم. یه سری چیزها هست که هربار که آدم یادش میفته داغ دلش تازه میشه. اما بی‌خیال این چیزها. زندگی ادامه پیدا میکنه. خوب یا بد، زشت یا زیبا زندگی ادامه پیدا میکنه. با ف امروز تلفنی حرف زدم. میگفت گلهایی که تو باغچه خونه‌اش کاشتیم همه دارن میمیرن. کاش نمیرن. خیلی دلم میخواد که اون باغچه پر از گلهای قشنگی بشه که با هم کاشتیم. دلم میخواد گوجه فرنگی ها و کدوهامون رو بچینیم و باهاشون غذاهای خوشمزه درست کنیم و بشینیم و تو حیاط باغچه بخوریم.

آینده میتونه همین باشه. یا یه شکل دیگه. کی میدونه. کاش آینده قشنگ باشه. وقتشه آینده قشنگ باشه. 

+   ریحانه ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥

هیپوکریت

ساعت دوازده و بیست دقیقه شبه. من اصولاً باید بخوابم اما خوابم نمیبره. دیشب هم حدودهای ساعت یک بعد از مراقبه خوابم برد و ساعت 5 بیدار شدم. کمی برای خودم چرخیدم و بعد دوباره یک ویدیوی مدیتیشن گوش کردم. خوابم برد و خواب دیدم. خوابهای بی معنی البته. این چند وقت خیلی خواب بی معنی میبینم انگار که مراقبه اثر منفی داشته باشه. شاید هم در بیداری انقدر ذهنم درگیره که ترجیح میده توی خواب بی هدف و بی دلیل برای خودش داستان بسازه.

تنها خوبی این بیخوابی ها اینه که صبحها زودتر بیدار میشم و به یک سری از کارها میرسم و زودتر میرم سرکار. مثلاً دیروز صبح تونستم کمی نرمش کنم. اگر فردا صبح هم زود بیدار بشم میرم پیاده روی. سرکار به نسبت خوب بود. هنوز اونطوری که میخوام نیست البته. این روزها بی دلیل یا شاید هم با دلیل غمگینم. چشمهام همینطوری پر از اشک میشه. بعد هی سعی میکنم حال خودم رو خوب کنم. فکر میکنم تنها کسی که میتونه حالم رو خوب کنه خودم هستم.

تا ساعت 6 سر کار بودم. بعد رفتم خرید (میوه و ... ) توی راه به دوستم تلفن کردم. زندگیش این روزها خیلی سخته. بعد بهش یه سری نصیحت کردم که قوی باشه. بهش گفتم میدونم که قویه. بهش گفتم که فکر چیزهایی که تحت کنترلش نیست رو نکنه و وقت و انرژیش رو بذاره روی چیزهایی که میتونه. بعد از حرف زدن باهاش به خودم فکر کردم. فکر کردم که چقدر دورنگ هستم که به دوستم اینقدر پند و اندرز میدم اونوقت خودم اینهمه بی دلیل نک و ناله میکنم. تو زندگی من خیلی چیزها سرجاشه. کار خوبی دارم. خدا رو شکر خودم و خانواده ام سالم هستند. خونه خودم رو دارم. ف کم و بیش تو زندگیم هست. همه چیزها یه جورهایی کم یا زیاد سرجاشه. در واقع فقط ذهن منه که خیلی وقتها مته به خشخاش میگذاره و شرایط رو از چیزی که هست بدتر میکنه.

ساعت حدود 8 رسیدم خونه. برای شام هوس سوشی کرده بودم. بنابراین رفتم یک سوشی فروشی نزدیک خونه ام که شنیده بودم خوبه. سوشی سفارش دادم و یه چیزی به اسم "ایناری" که هیچوقت سفارش نداده بودم و نمیدونستم چیه. ولی فکر کردم که شاید بد نباشه امتحان کنم (الان که تو گوگل چک کردم تقریبا همون سوشیه ولی توی توفو (سویا) پیچیده شده.). کلاً هم سوشی و هم ایناری خیلی خوشمزه بود ولی مقدارش به نسبت خیلی کم بود و قیمتش هم نسبت به جاهای دیگه بالاتر بود. ولی به نظرم کیفیتش اونقدر خوب بود که دوباره برم اونجا. بعد هم کمی پیاده روی کردم ولی هوا به نسبت سرد بود این بود که زود برگشتم خونه. تو خونه اول کمی خریدها رو جابجا کردم و بعد برای فردا کوکو سبزی و عدس پلو (نه دقیقاً عدس پلو البته یه چیزی مشابهش از برنجهای مخلوط با لپه و عدس و کینوا و ... که کاستکو میفروشه) درست کردم. در ضمن این جابجایی ها شروع به نگاه کردن به یه سریال مستند راجع به جنگ جهانی دوم کردم. بعد هم آقای ساعی تلفن کرد و با هم کمی حرف زدیم (میدونه که ف تو زندگی من هست و ما فقط دوست ساده هستیم). بعد هم با مادرم حرف زدم. یه کم هم کار شرکت داشتم که باید انجام میدادم (چند دقیقه بیشتر نبود البته) اون رو انجام دادم. خلاصه که دیگه ساعت 1 شده و من باید برم بخوابم.

همگی شب خوبی داشته باشید و خوابهای قشنگ ببینید.

+   ریحانه ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٥

 

ساعت 12 شبه. بهتره برم بخوابم چون فردا روز کاریه اما دلم میخواهد فعلاً کمی بنویسم.

روز جمعه چندان روز خوب و مفیدی نبود. شب قبلش که اصلاً خوب نخوابیده بودم. از سرکار هم که اومدم نشستم به سریال نگاه کردن تا ساعت سه صبح. بعدش هم دوباره استرس داشتم و خوابم نمیبرد. یاد حرف دکترم افتادم که میگفت باید مراقبه کنم. اپلیکیشن مدیتیشن دیپاک چوپرا و اپرا وینفری رو دانلود کردم و دوبار گوش دادم.

فکر کنم چهار اینای صبح بود که خوابم برد و دوباره ساعت 7صبح شنبه بیدار شدم. کمی تو رختخواب غلط زدم که بخوام اما خوابم نبرد. بنابراین بلند شدم و خونه رو تمیز کردم. بعد هم رفتم لباسهای تابستونی رو آوردم بالا. ظهر رفتم برای تمرین رقص. عروسی ویلی یکی از دوستانمه و برای اینکه مهمونها با هم آشنا بشند و از اونجایی که همسرش منتقد رقص هست (البته کار دوم و سرگرمی زندگیش اینه) یه برنامه کلاس رقص برای ما ترتیب داده بودند. یک کم رقص سوینگ و کمی هم رقص "فاکس تراوت" یاد گرفتیم. توی برنامه رقص حداق 22 تا دختر و فقط 6-7 تا پسر بودند. بنابراین از ما خواستند که یک عده دواطلب بشیم که نقش پسرها رو بازی کنیم و "لیدر" باشیم تو رقص. من هم رفتم تو گروه کسانی که لید میکنند. بنابراین فکر کنم اگر بخوام این رقص ها رو با یک پسر برقصم کلی خرابکاری کنم. بعد رقص با دوستانم رفتیم و توی یک بار نشستیم زیر آفتاب و آبجو خوردیم و حرف زدیم. بعدش ف زنگ زد و گفت اگر اوکی هستم با مادرش و خواهرش بریم شام بیرون. بنابراین شام رو با خانواده ف گذروندم. مادرش خیلی ماهه و فکر میکنم که ف خیلی از خصوصیاتش رو از مامانش به ارث برده.

یکشنبه با یکی از دوستانم رفتم کوهنوردی. بعد هم رفتیم و بستنی خوردیم. وقتی برگشتم یکی از دوستانم زنگ زد که کجایی؟ یادم افتاد که قرار بود ویکند بریم پیاده روی. بنابراین رفتم پیشش و کمی قدم زدیم. بعد هم رفتیم رستوران و پیتزا خوردیم. بعد از برگشتنم کمی از لباسهای زمستونی رو شستم و تا کردم و کمی از لباسهای تابستونی رو آویزون کردم تو کمد. به چند تا پادکست و "تد تاک" گوش کردم. بعدش هم رزومه ام رو آپ دیت کردم که برای یک کار اپلای کنم. همین دیگه. این سه روز تعطیلی هم مثل برق و باد گذشت و دوباره یک هفته جدید.

برای همه روزهای شاد و پر از موفقیت آرزو میکنم.

+   ریحانه ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٥

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir