1- بجز یکی از دوستان خیلی نزدیکم که تقریباَ همه چیز رو درباره من میدونه،‌فکر میکنم بقیه دنیا دو تصور خیلی متفاوت از من در ذهن دارند. کسانی که این وبلاگ رو میخونن با عمیق‌ترین زخمها و بی‌اعتمادی‌های درون من آشنا هستن و کسانی که در زندگیم حضور حقیقی دارند ریحانه دیگری رو میشناسد که خیلی قویه، همیشه خندانه و هیچ مشکلی اذیتش نمیکنه. یک دختر بی‌خیال و آزاد که مشکل خاصی نداره، خوش میگذرونه و زندگی رو به هیچ عنوان جدی نمیگیره.

2- اینکه از کجا من دو نیمه شدم دقیقاَ نمیدونم. اما فکر میکنم از زندگی با علی شروع شد. وقتی که فهمیدم که کسی که باید نزدیک من باشه حوصله شنیدن غصه‌ها و ترسهام رو نداره. وقتی که دیدم بخاطر ضعفهام تحقیر میشم... از همون موقع عادت کردم که یک قسمت از زندگیم رو با غریبه‌ها تقسیم کنم و یک قسمت دیگرش رو (قسمت شادترش) رو با نزدیکانم. میدونید تقسیم کردن ضعفها با غریبه‌ها آسونتره. آدم از نزدیکانشه که خیلی صدمه میخوره. وقتی میبینه که دردهاش مورد ترحم و یا تمسخر واقع میشن. غریبه‌ها همیشه غریبه باقی میمونن. آدم راحت کنارشون میذاره. اما نزدیکان رو نمیشه حذف کرد. نمیشه به قول دوستم گفت "%×^#× فلانی". بعد آدم باقی میمونه با کسی در زندگیش که ضعف آدم رو میدونه و خیلی وقتها از سر دلسوزی و گاهی از سر عصبانت اون ضعف رو چماق میکنه میکوبه سر آدم.

3- دو مورد بالا رو امروز در حرف زدن با جردن فهمیدم. در واقع اون بود که وقتی از وبلاگم و حرفهایی که در اینجا مینویسم بهش گفتم، ازم پرسید که چطوره که نزدیکانم حقیقت وجود من رو نمیدونن و چطوره که با غریبه‌ها عریانتر و راحت‌تر حرف میزنم؟‌ فکر میکنم حرف زدن امروزم با جردن یک نگاه تازه برام ایجاد کرد. اینکه باید راهی پیدا کنم که این دو تا آدمی که من هستم رو به هم نزدیک کنه. اینکه باید راهی برای ارتباط بهتر و قویـتر با نزدیکانم ایجاد کنم. اینکه بتونم یک موجود واحد باشم. نه دو تا سایه که در کنار هم زندگی میکنند. باید دنبال راهی باشم که اعتماد شکسته شده بین من و اطرافیانم رو بازسازی کنه.

4- اما برای شمایی که در بیرونید و من رو با همه زخهمای لیس‌زده‌ام میشناسید هم باید بیشتر از زندگیم بنویسم. اینکه این روزها خیلی عاشق زندگی هستم و این عاشق زندگی بودن اون دروغی نیست که گاهی به دیگران میگم و خودم باورش ندارم بلکه واقعاَ عاشق زندگی بودنه. اینکه از آشپزی لذت میبرم. از خونه تمیز لذت میبرم. اینکه مرتب میدوم و شبها ورزش میکنم. باید از دیتهای خنده‌داری که میرم،‌‌آدمهای عجیب و غریبی که ملاقات میکنم،‌ چیزهای جالبی که میشنوم،‌ نکات جدیدی که یاد میگیرم بنویسم. از اینکه گاهی وسط دویدن وقتی موسیقی جالب میشه در حال دویدن میرقصم بنویسم. میدونین همه من غم نیست. همه من خستگی نیست. از این به بعد بیشتر شادیهام رو تقسیم میکنم...

/ 0 نظر / 12 بازدید