اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر...

وارد مهمونی که شدم دایی گفت: یه کارایی کردی، خبری هست؟! منظورش این بود که خوشگل به نظر میام.

خاله از اون ور با صدای بلند گفت:‌ خیلی چاق شدی البته. همه ساکت شدند و نگاهها برگشت طرف من. بعد خاله اضافه کرد:‌ البته ماشاا....با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:‌بله چاق شدم. زن‌دایی اومد کمکم. گفت، نه موهاش رو جمع کرده و صورتش بیشتر معلومه. اینه که چاقـتر به نظر میاد. پشت بندش یکی از مهمونها گفت: بهر حال خوشگل‌تر شدی. اون یکی گفت:‌ البته خوشگل بود. مهمون اولی گفت:‌ منم که گفتم خوشگل‌تر شده...

پریود بودم. درد داشتم و وضعیت روحیم هرچند خوب بود اما اون لحظه دلم میخواست برم دستشویی، در رو پشت سرم ببندم و های‌های گریه کنم. چرا خاله باید اینطور میگفت؟‌ وسط جمع، با صدای بلند؟! مگر نه اینکه بعد از برگشتنم از ایران، هربار که من رو دیده بهم گفته چاق شدم؟! البته درست میگه. نه که چاق نشده باشم. در مدت مسافرتم چاق شدم.  علت دیگه‌اش قطع قرصهای ضدافسردگیه. اما جدی چه لذتی هست در خرد کردن کسی در میان دیگران؟‌! خاله البته خیلی خوبه. تابحال خیلی بهم لطف کرده. اول که از ایران اومدیم یک‌ماه و نیمی پیشش بودیم تا خونه اجاره کردیم. وقتی هم از علی جدا شدم دو هفته‌ای پیشش بودم تا خونه گرفتم. سر عملم هم خاله من رو برد بیمارستان و برگردوند و ازم مراقبت کرد. اما -اما- اما.... دلم فقط میخواست گریه کنم. سریع خوش‌وبش‌ها رو تموم کردم و نشستم. برای اینکه کسی حالم رو نبینه، برای اینکه فکرم رو منحرف کنم موبایلم رو در آوردم و شروع کردم به تایپ. دایی بهم گفت که دور از ادبه که در میان جمع مشغول تکست بازی باشم. راست میگفت. من حالا بیشتر دلم میخواست گریه کنم. دلم میخواست های های گریه کنم. بعد دایی برام شراب آورد... گیلاس رو گرفتم و یکسره سر کشیدم. مستی-مستی-مستی... گاهی اوقات تنها چیزیه که کمک میکنه که آدم گریه‌اش رو قورت بده...

-البته قضیه به اینجاها ختم نشد. بعدترش دایی که کنارم نشسته بود ازم پرسید که آیا پول ندارم گوشواره بخرم که گوشواره نینداختم (صبح دیرم شده بود برای سرکار و بعد از کار یکراست رفته بودم مهمونی.) و بعد اضافه کرد باید برام گوشواره بخره. یه همچین فامیلی دارم من. یه همچین فامیل عزیزی(!) و یه همچین تربیت گندی که هرکی هر چی خواست میتونه بهم بگه و من جز لبخند و تایید حرفشون با صدای لرزان هیچی نتونم بگم. یه همچین آدمی هستم من. یه همچین آدم مزخرفی...

/ 2 نظر / 20 بازدید
الی

شما خیلی خیلی حساس هستید! این برخوردها کاملاً عادیه! بارها برای من حتی در طول روز پیش می آد! اینکه وقتی یه خورده چاق می شی آدمای دور و بر مخصوصاً فامیل حتماً به آدم اون رو یادآوری کنند و اینکه وقتی وارد یه جمع از آشناها می شی هر کی یه نظری می ده .... خوب بدهند اصلاً مهم نیست! البته من خودم قبل پریود شدن یا در روزهای اول اون 1000 درصد حساس می شم به همه چی ... و فکر می کنم تا حد زیادی پریود بودن و پی ام اس در برداشتهای شما یا حداقل حساسیتهای شما تاثیر داشته! خیلی از آدما رو میبینم که چاقند ، خوشگل نیستند و خیلی چیزا رو هم ندارند ولی وقتی باهاشون بیشتر آشنا می شی می بینی از من که همیشه نگران چند کیلو اضافه وزن یا چروکهایی که کم کم توی صورتم می آد خوشبخترند ... بی خیال همه. باید زندگی کرد و خوش بود!

این عادت ایرانیهاست دائم وضعیت چاقی و لاغری هم رو چک میکنن و نظروشون رو نپرسیده اعلام میکنن. خب حالا چاق شدی که شدی به کسی چه مربوطه؟ مگه باید جواب پس بدی بکسی؟ من بودم کاملا ایگنورشون میکردم. یعنی توی فامیل شما همه همیشه گوشواره میندازن؟ ولی خب میدونی توی غربت ناچاریم که فامیل رو نگه داریم. فقط میتونی رفت و آمدت رو کمتر کنی همین.