1- اصولاَ نباید این تکست آخر رو بهش میزدم. باید میگذاشتم همه چیز کمرنگ و کمرنگتر بشه و به فراموشی بره عوض اینکه یک دفعه همه چیز رو ببرم و بگذارمش کنار. عاشقم بود؟‌ نمیدونم.شاید داشت شروع میکرد که دوستم داشته باشه. عاشقش بودم‌؟‌ نه در تمام این مدتی که میشناسمش. هرچند، پریروز که کمی قلبش رو به روم باز کرد حس کردم ته قلبم یه چیزی تکون میخوره. ولی دست آخر میرسیم به این قضیه که دوست دارم ازدواج کنه و بره. دوست ندارم که توی زندگیم باشه. اگر بره خیالم راحته که رفته. وقتی هست مثل یک گزینه نیمه و نصفه روی میزه.

2- کار طلاقم با علی تموم شد و حکمش رسید به دستم. احساس سبکی میکنم. انگار یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته شده. اگر چند روز پیش 1 رو ندیده بودم و اگر دیده بودم از کنارش گذشته بودم و  اگر امروز اون تکست احمقانه رو نزده بودم، الان داشتم با خیال آسوده زندگیم رو میکردم و وجدانم راحت بود. همه چیز همونطوری بود که میخواستم. تنها بودم اما همه چیز همونطوری بود که میخواستم. بدون اشتباه. بدون پشیمونی.

3- حالا چی؟‌ بر میگردم به نقطه صفر و باید بازی رو از اول شروع کنم. اینبار اشتباه نمیکنم. سعی میکنم که خوب بازی کنم. کار طلاق تموم شده و 1 رو هم زیادی دارم بزرگ میکنم. چیز خاصی نبود. دو تا آدمی که با هم گذشته مسخره‌ای دارند اصولاَ باید از دیدن هم اجتناب کنند و این اشتباه من بود ولی دیگه تکرار نمیشه.

4- زندگی تنهای تنها خوبی هم داره. آدم دچار نوسان احساسات نمیشه. رابطه نمیخواستم. رابطه نمیخوام. اینطوری امن و راحته. امن و راحت و بدون دردسر..

 

/ 1 نظر / 21 بازدید
سارا

سلام بانو....خواستم لینکتون کنم نشد....یعنی با گوشی نتونستم....میشه ادرس تون رو برام بزارید بیام بخونمتون؟ممنونم