قلب گرم...

از سفر برگشتم. سفرم کمی پرتنش بود. اما حالا خونه هستم و کم کم همه چیز داره رنگ آرامش به خودش میگیره.  طول سفرپر بودم ازشادیهای سرریز شده و گریه‌های قورت داده شده.

کلی گریه قورت داده شده بخاطر دیدن تفاوتهایی که آدم میدونه بی‌رحمانه همه چیز رو نابود خواهند کرد. آیا جان سالم به در میبریم از این رابطه راه دور با تفاوتهای عمیقی که داریم؟ از تفاوتهای فرهنگی، تفاوت سن، انتظاراتی که از زندگی داریم و همه چیزهای ریز و درشت دیگه؟‌ شاید.

به مرد سرخپوست هنوز علاقمند هستم و فکر میکنم (فکر میکنم؟! بله فکر میکنم-مطمئن نیستم) مرد سرخپوست هم هنوز به من علاقمند باشه.  مرد سرخپوست اما یک مرد تنهاست که به تنهاییش بسیار خو گرفته. ترک تنهایی در پنجاه سالگی کار سختی باید باشه. اینکه بخواهی برنامه‌های زندگیت رو با کس دیگری تقسیم کنی و نظر کس دیگری رو لحاظ کنی. اینکه بخواهی کنار کس دیگری بخوابی و بیدار بشی -هر روز و برای همیشه- حتی خونه مرد سرخپوست کاملا مردانه بود. هیچ نشانی از هیچ زنی توش نبود. همه چیز انگار یک لبه سخت داشت. انگار که حتی خونه هم به هیچ زنی احتیاج نداشته باشه، مغرور و سخت نشسته بود وسط صحرا. هیچ راهی نداشت برای ورود یک زن- برای مهربانی یک زن...

 شادیهای سرریزم اما  لحظه‌هایی بود که مرد سرخپوست آواز میخوند، وقتی نگاهش رو از جاده برمیگردوند روی صورتم، یا نگاهش. اون نگاه تیله‌وارش که گاهی از پس ظاهر سختش سرک میکشید توی دلم. وقتهایی که بغلم میکرد محکم... شادیهای سرریز کوچیک...  

چی میشه؟ ‌نمیدونم. آماده نیستم که دست بکشم. هنوز قلبم گرمه. هنوز میدونم که مرد سرخپوست من رو به درون شهر راه خواهد داد. اما در عین حال در ذهنم آژیرهای قرمز با صدای بلند فریاد میکشند که نرو. که دست بکش. که این شهر شاید جای زندگی نیست ... چی میشه؟‌ نمیدونم. ولی هنوز قلبم گرمه...

 

/ 4 نظر / 18 بازدید
ترانه

چرا عشق و دوست داشتن همیشه با درد و رنج همراهه؟ کاش این راه برات هموار بود. فکر میکنم به اندازه کافی سختی کشیدی. بسه دیگه.

الی

سختی کشیدنها خوب نیست ولی باید یک فایده ای به حال آدم داشته باشه، و اون اینه که: کم کم آدم یاد بگیره از تموم اون تجربه های سخت گذشته که چگونه در دوراهی های انتخاب کردنها، به همان میزان که به احساس خودش توجه و توکل داشته باشه از منطق و عقل خودش هم کمک بگیرد که دوباره درون ورطه هایی که قبلاً تجربه کرده است نیفتد.و دوباره در طی یک دوره پس از یک رابطه، دچار استرس ها، افسردگیها و ... نشود. عشق+عقل

الی

سلام اگر برگردی و رابطه های خودت را که در این وبلاگ نوشتی مرور کنی با "کی" با "مایک" و ... آیا واقعاً چیزی که به دست آوردی ارزشش را داشت؟ چی به دست آوردی؟ دو ماه شاد بودن و عاشق بودن و بعد شش ماه افسرده بودن ؟ من منظورم این بود اگر حتی در نهایت عاشق بودن هم باشیم سعی کنیم یک کم عقلانی فکر کنیم شاید اون شش ماه افسرده بودن لااقل دوره اش به دو ماه کاهش یابد. به هر حال، موافقم که تا جلو نرویم و رابطه ای را شروع نکنیم تا به احساساتمون اجازه ندهیم که خودشون را نشون بدهند مسلماً هیچ اتفاقی تو زندگیمون نمی افته. ولی اگر سه بار چهار بار تو روابطمون یک نتیجه تکرار شد و پیامدهای یکسان داشت اون وقت تو روابط بعدی باید یک مقدار از تجربه های گذشته استفاده کرد وگرنه باز هم همون آش است و همون کاسه!! لا اقل طوری باشیم که آمادگی این را داشته باشیم که اگر رابطه به جایی نرسید شدیداً دپرس نشیم زندگیمون تعطیل نشه به خودمون صدمه روحی روانی نزنیم یعنی یک مقدار حداقل منطقی تر عمل کنیم. هیچ وقت از فضولی کردن در زندگی و حریم خصوصی دیگران خوشم نمی آید. امیدوارم به هیچ عنوان نظرات من را اینگونه تصور نکنی. ش

الی

ریحانه جان حق با توست، چرا که من فقط نوشته هات رو می خونم و از اونها برداشت می کنم و قضاوتهام هم بر اساس برداشتهامه. به هر حال امیدوارم همیشه شاد یاشی و همیشه قلبت گرم باشه گرم به آینده زندگی و دوست داشتن.