سرکار نرفتم. خیلی گرسنه ام و هیچ چیزی دلم نمیخواد بخورم. چه چیزهایی که تو رژیم غذاییمه و چه حتی شیرینی و همبرگر و ... بدتر از همه مایک رو از دست دادم. از خودم بیزارم. از زمین و زمان بیزارم. از اینکه اینقدر احمقم بیزارم. از اینکه نمیتونم تمرکز کنم بیزارم. از اینکه همش انتظار میکشم بیزارم. از اینکه نشد بیزارم. از اینکه همه چیز خوب پیش میرفت و خراب شد بیزارم. از اینکه نمیدونم چرا خراب شد بیزارم. از اینکه اگر قرار بود خراب بشه چرا شروع شد بیزارم. از اینکه نمیتونم کار کنم بیزارم. از اینکه مغزم در هاله ای از مه فرو رفته و نمیتونم درست حسابی فکر کنم بیزارم. از اینکه اینقدر دست و پا چلفتی هستم بیزارم. نمیخوام بمیرم. از اینکه هنوز امیدوارم هم بیزارم. دلم میخواد زمان رو برگردونم به چند هفته قبل. یک جور دیگه بازیش کنم. دلم میخواد یه شانس دیگه داشته باشم. فقط یکی دیگه. دلم میخواد کمی بفهمم چرا؟ از خودم جدی بیزارم. حتی از اینکه یه جورایی میدونم چرا و باز هم میپرسم چرا بیزارم. از اینکه ازش یه ایده آل ساختم در حالیکه میدونم ایده آل هم نیست بیزارم .

 

- هرچی میخواهید قضاوت کنید برام مهم نیست. ولی لطفاً پیغام نذارین که نرمال نیستم و روانیم و هرچی. هرچی هستم خودم میدونم! اگر میخواهید کمکی کنید؛ فقط دعا کنید که برای همیشه برگرده یا دعا کنید که من روی مغزم و حسم کنترل بهتری داشته باشم...

/ 1 نظر / 16 بازدید
ترانه

هر کار ی که اون موقع کردی (و بخاطرش از خودت بیزاری )بهترین کاری بوده که اون موقع از دستت بر میومده و کردی. اگر دوست داشتبی در موردش حرف بزنی خوشحال میشم که برام ایمیل بزنی. من گوش میدم و میدونی که قضاوتت نمیکنم مواظب خودت باش. دوستت دارم هرچند که خودت از خودت بیزاری( بوس)