1- فکر میکنم که خیلی خوبه که از ظاهر آدم خیلی چیزها مشخصه نمیشه. کفش پاشنه بلند که پات کنی و لباس مرتب که بپوشی و رژ لب قرمز که لبهات بمالی، هیچکس نمیتونه بفهمه که تو درون چقدر بهم ریخته و درب و داغونی.

2- دارم هاکی نگاه میکنم. بین تیم کناکس ونکوور و شعله "فلیم" کلگری. از صدای برخورد چوبهای هاکی با همدیگه، یخ و پاک (توپ هاکی) خوشم میاد. یه جورایی صدای جالبی داره.

3- هنوز مرد سرخپوست تو قلبمه. چهار ماه بیشتره که دیگه تموم شده و باید احساسم به مرد سرخپوست هم تموم شده باشه. اما هنوز هست. نمیدونم دوست داشتنه یا چی. هر چی هست دردناکه. پریروز موقع پیاده روی برای اولین بار از خدا خواستم که فراموشش کنم. فکر کردم دیگه بسمه. دیگه روحم تابش رو نداره. وجود مرد سرخپوست قشنگی اولش رو داشت اما غصه اش زیادی زیاده و زیادی داره طول میکشه.

4- به خودم میگم بسه دیگه فکر کردن به مرد سرخپوست. نمیخوام همیشه غمگین باشم به خاطرش و هر وقت حرفش پیش میاد اشک توی چشمام جمع بشه. امروز تو فیس بوک مرد سرخپوست دیدم که با یک دختر 20 ساله فیلیپینی دوست شده. یعنی تقریباً یک-سوم سن خودش. یکی دیگه از دخترهای جوون و فقیر فیلیپینی که با مردهای مسن و به زعم خودشون پولدار آمریکایی چت میکنند به امید اومدن به آمریکا. اولین دختری نیست که مرد سرخپوست باهاش چت میکنه و آخرینش هم نخواهد بود. بود. باشه یا نباشه هم البته فرقی به حال من نخواهد کرد.

5- چرا برام مهمه؟ چرا چک میکنم که کی آن لاین بوده؟ چرا الان میدونم که 12 ساعته که فعال نبوده؟ اصلاً چرا میرم چک میکنم دخترهایی که به لیست دوستانش اضافه میشن هر روز؟ چه فرقی به حال من میکنه؟ من که اهل هیچکدوم از این کارها نبودم. من که آدمها وقتی برام تموم میشدند تموم میشدند. چرا مرد سرخپوست برام مهمه؟ دلم میخواد  که برم از صفحه فیس بوکم حذفش کنم. نگران قضاوت دوستان مشترکمون هستم تا حدی. ولی فکر کنم درکم کنند. دیدن مرد سرخپوست از دور دردناکه. یادآوری روزگاری که با هم داشتیم دردناکه. مگر من مازوخیسم دارم که مدام روزگار مرد سرخپوست رو ببیینم و غصه بخورم؟ بهتر نیست کنارش بگذارم تا تموم شه و بره؟

6- مرد سرخپوست رو فراموش میکنم. این مسلمه. دیر یا زود. یه روزی میاد که فراموشش میکنم.

/ 3 نظر / 22 بازدید
الی

امیدوارم بهت برنخوره ، ولی فکر می کنی این احساسات کنونی تو به خاطر خاص بودن این مرده ؟ یا خاص بودن رابطتون؟ ولی اگر تمام روابط دو ساله قبلت رو مرور کنی این تجربه و این احساسات و این تفکرات پایان تمام روابطت بوده. بله فراوشش می کنی، وقتی یک نفر دیگر جایگزین پیدا شود و احتمالاً دوباره همین قصه و همین احساسات و تفکرات. من فکر می کنم تو خودت اینگونه بودن را دوست داری یک آدم همیشه عاشق با عشقهای الکی و یک طرفه. راستی همین الان تو چقدر برای این آدم شصت ساله اهمیت داری ؟ چقدر توی ذهنشی؟ خودت هم خوب می دونی. اون همه احساسات آتشین و انرژی فکری و روحی روانی که روی اون دیگران صرف کردی نتیجه اش چی بود؟ حتی یک ذره هم نمی خوای به تجربیات سابقت نگاه کنی . پس چرا نوشتی " می نویسم که خودم را پیدا کنم و ...." قصد عصبانی کردنت را نداشتم احتمالاً در جواب می گی : من همینم احساساتم اینطوریه اونطوریم و اینجوریم .... ولی تا وقتی اینجوری و اینطوری .... و خودت هم اینجوری بودن رو دوست داری پس تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی ! چرا که همونطوری هستی و زندگی می کنی که دووست داری پس گاهی اوقات نالیدنت چیه! تا وقتی آدم یه

حسن

اوههه إسكارلت خودتي؟!!!!!

ریحانه جان کل حرفم این بود که چرا باید آدم اینقدر اذیت بشه. خودت ارزشت از همه این آدما بیشتره. همه اینها رو فقط در حد یه دوست معمولی می تونستی دور و بر خودت داشته باشی. گاهی وقتا که حوصلت سر بره مثل یه دوست معمولی وقتت رو باهاشون پر کنی بدون اینکه تو احساساتت اینقدر پیش بری که اذیت بشی و یه روز هم این وسطا با یکی آشنا می شی که تو احساساتش همانقدر قویه که تو به اون. به هر حال هر کدام از ما یک روحیه هی داریم نمی تونیم ایراد بگیریم من هم همچین قصدی نداشتم. روز خوبی داشته باشی.