این روزها هوا خوبه. همه بیرون هستند و بنابراین خیلی از وقت آدم به دیدار دوستها میگذره. دیشب با دوستانمون بیرون بودیم. یه جمع بیست و چند نفری رفتیم یکی از رستورانها. خیلی خوش گذشت و خیلی خندیدیم. با اینکه دیشب دیر اومدم خونه ولی صبح رفتم کلاس زومبا که خیلی عالی بود و حسابی عرقم رو در آورد. البته وقتی برگشتم خونه خیلی خسته بودم و بنابراین چند ساعتی دوباره خوابیدم . عصر کوین زنگ زد که خیلی وقته که ازت بیخبرم و چطوری؟ من هم گفتم که میخوام برم پیاده روی. خلاصه که کوین اومد و با هم رفتیم پیاده روی و کلی حرف زدیم. کوین همیشه کلی داستان داره از دیتهاش که من رو میخندونه. یه جورایی پسر عجیبیه. یه جور "سنس آف هیومر" خاصی داره که آدم هم چشمهاش چهار تا میشه و هم میخنده. یه جورایی هم نژادپرسته. با ایرانی ها البته به طرز عجیبی خوبه و اگر بتونه یه دوست دختر ایرانی داشته باشه خیلی خوشحال میشه. دوست صمیمیش هم به زودی با یه دختر ایرانی ازدواج میکنه.

شب هم قراره یکی دیگه از دوستانم بیاد ییل تاون با هم بریم آبجو خوری. راستش خیلی خسته ام و ترجیح میدادم خونه باشم اما این دومین باره که دوستم از آمریکا اومده و ازم خواسته برم بیرون و نمیتونم این بار درخواستش رو رد کنم. اینه که هر جور شده باید برم.

از اینکه تصمیم گرفتم ماه می رو دیت نکنم و برای خودم باشم خیلی خوشحالم. خیلی حس خوبی دارم که تکلیف خودم رو با خودم روشن کردم و نمیخوام رابطه احساسی با کسی داشته باشم. یه جور احساس راحتی میکنم. گاهی اوقات فکر میکنم که من از تنها زندگی کردن خیلی بیشتر لذت میبرم. شاید تنها علتی که رابطه میخوام یه جورایی بخاطر پدر و مادرمه و اینکه اونها فکر میکنند که من تنها برام سخته. اگر یه رابطه داشته باشم اونها هم خوشحال میشن. وگرنه به خودم باشه تنها خوشم. فیلمهای مستندم رو نگاه میکنم؛ کتاب میخونم؛ کلاس یوگا میرم؛ خلاصه که تنها حال میکنم. بعد از ماه می نمیدونم چی میشه و چیکار میخوام بکنم ولی فکرش رو در حال حاضر نخواهم کرد. هیچکس نمیدونه فردا چی میشه.

دور همیی که دیروز رفتم یک تجمع باز بود و هرکسی توی فیس بوک میتونست ببینه که من رفتم اونجا. یه کامنتی هم دیروز من به فارسی راجع به این دورهمی نوشته بودم بعد تو یک کامنت دیگه از برگزار کننده گروه تشکر کرده بودم. بعد مرد سرخپوست اومده به هر دو این کامنتها لایک زده - هرچند که هر دو کامنت فارسی بودند و همچین لایکی هم نداشتند -دوستم نظرش اینه که مرد سرخپوست داره میبینه که من دارم "موو-آن" میکنم اینه که هرجایی که احتمال آشنا شدن من با کسی باشه؛ داره یه اثری از خودش بجا میذاره. من نمیدونم واقعاً این تحلیل چقدر درسته. بهر حال من به نوعی دارم "موو آن" میکنم. نه اینکه بخوام حتی وارد یک رابطه دیگه بشم ولی دارم به نوعی موو آن میکنم.

راستش رو بخواهید خوشحال میشم که بتونم یه جورایی واقعاً موو آن کنم و وارد یک رابطه جدید و خوب بشم. هرچند که به احتمال قوی مرد سرخپوست اصلاً ککش هم نخواهد گزید ولی خوشحال میشم حتی اگر برای کسری از ثانیه فکر کنه که ریحانه دیگه نیست و ته دلش غبطه بخوره. البته همین سه سطر بالا نشون میده که من آدم مزخرف و خلی هستم ولی خوب فکر کنم این تو نهاد خیلی از آدمها باشه. شاید هم من اشتباه میکنم. شاید اینطور چیزی فقط در دل من هست و من یه آدم بیمار هستم. بهرحال خوب میشه.

/ 0 نظر / 37 بازدید