چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند...

حال:‌ این سومین هفته‌ایه که سرما خوردم. هرچند که آنتی‌بیوتیک هم میخورم اما حالم نه تنها نسبت به هفته‌های قبل بهتر نشده که بدتر هم شده. همچنان گلوم درد میکنه، سردرد و سرفه هم که به کنار. فکر میکنم استرس زیاد بدنم رو ضعیف کرده. از چند روز قبل برای علاج استرسم مصرفهای قرصهای ضدافسردگیم رو شروع کردم (در برشورش دیدم که قرص برای درمان انگزایتی اتک هم موثره). از وقتی قرصها رو شروع کردم اوضاعم بهتره اما همچنان شبها خواب راحتی ندارم و هر چند ساعت یکبار با تپش قلب و عرق‌ریزان از خواب بیدار میشم. کمی دور و بر خودم میچرخم و همه حساب و کتابهایی رو که قبلاَ انجام دادم دوباره انجام میدم. دوباره برای خودم تکرار میکنم که چه راه‌حلهایی پیش رو دارم و کمی آروم میشم.

آینده:‌ هیچکس خبر نداره که فردا چه اتفاقی میفته. دایی بهم گفت که باید به آینده نگاه مثبت داشت. باید این موضوع رو هروقت که دچار استرس میشم بخاطر بیارم. باید تخم ترسی که در دلم کاشته شده رو از درونم بیرون بکشم. ترس از تنهایی، ترس از دست دادن کار، ترس خراب شدن ماشین، ترس نرسوندن هزینه‌ها، ترس از فقر در دوران پیری، ترس از برگشتن به نقطه صفر. همه این ترسهایی که هیچ پایه و اساس درستی ندارند و فقط در ذهن من زندگی میکنن. بجای اینها میشه به آینده امیدوار بود. دلم میخواد آینده چطور باشه؟‌ دلم میخواد یک شریک خوب برای زندگیم داشته باشم. که عاشق هم باشیم. کسی که پشتم باشه و پشتش باشم. با هم پیشرفت کنیم. که با هم همخونه بشیم. که اگر بشه با هم بچه داشته باشیم. با هم بریم سفر، با هم خونه بخریم... دلم میخواد در کنار کسی پیر بشم و دلم میخواد که عروسی فرزندم رو ببینم و دلم میخواد نوه داشته باشم.

در حاشیه:‌ صبح هوا گرفته و سرد بود و بارون شدیدی میبارید. وقتی پرده رو کشیدم کنار و نگاهم افتاد به ابرها فکر کردم محاله که امروز هوا آفتابی بشه. اما الان هوا گرم شده و آفتاب پخشه همه جا. دمای هوا هم روی نوزده درجه است. گاهی زندگی هم همینطوره. گاهی ما توی توفان اسیریم و فکر میکنیم زندگی هیچوقت درست نمیشه. که هیچوقت ابرها کنار نمیرن. که هیچوقت آفتاب در نمیاد. اما موضوع اینه که همیشه آفتاب در میاد. که همیشه توفان میگذره. که سردی تا ابد برقرار نمیمونه. موضوع اینه که بالاخره دیر یا زود ابرها کنار میرن و آفتاب درمیاد...

/ 2 نظر / 7 بازدید
ترانه

در مورد اضطرابت با دکترت حرف زدی؟ اضطراب خیلی اذیت کننده ست. سنت جان کمک میکنه تاحدی. ولی گاهی لازمه که دارو تجویز کنه.

كتي

ولي به نظر من گاهي ممكنه ابرا هيچ وقت كنار نرن. فقط ما ياد ميگيريم خودمون رو گول بزنيم كه زندگي خوبه. براي اضطرابت هم به نظرم به جاي درمان دارويي خيلي خوبه كه رفتار درماني كني