رها، رها، رها من...

این روزها خوشحالم. خوشحالیم دلیل خاصی هم نداره. دیشب توی رختخواب دراز کشیده بودم و احساس کردم که مرد سرخپوست رو رها کردم. نه اینکه دوستش نداشته باشم یا فکر کنم اون دوستم نداره، اما یه جورایی دیگه دربندش نیستم. دارم زندگی خودم رو میکنم. کار میکنم، درس میخونم، ورزش میکنم و با دوستانم وقت میگذرونم. عشق چیز قشنگیه. بودنش خوبه،‌ داشتنش خوبه. شادی توی قلبش خوبه. حتی دردش هم خوبه...

/ 0 نظر / 9 بازدید