It is a new dawn

سه روز تعطیلی مثل برق و باد تموم شد. اونطوری که باید از این چند وقت استفاده نکردم. بخصوص یکشنبه که خیلی خسته بودم و فقط خوابیدم. البته بعد از بلایی که شنبه سرم اومد و البته تا حد زیادی تقصیر خودم هم بود، واقعاً شاید به استراحت نیاز داشتم. بدنم یک تجربه غیر معمولی و غیر واقعی رو از سرگذرونده بود و شاید خواب تنها چیزی بود که میتونست خوبش کنه. البته این واقعه درس خوبی هم برای من بود که یاد بگیرم که به آدمها قاطع و محکم نه بگم و احساس خجالت و رودربایستی رو کنار بگذارم. چون واقعیت اینه که اولاً شاید نه گفتن در ابتدای کار خیلی آسونتره و دوماً اینکه واقعاً ممکنه آدم سر ملاحظه کردن و رودربایستی کردن با دیگران حتی جون خودش رو از دست بده و یا صدمه غیرقابل جبرانی به خودش بزنه.اینه که آدم هرجا احساس خطر یا دودلی میکنه بهتره به صدای درونش گوش بده و کاری رو انجام بده که خودش حس میکنه درسته؛ نه کاری که دیگران ازش میخوان.

اتفاق خوبی که در جریانه اینه که رزومه ام بالاخره به روز شده و حالا باید شروع به گشتن دنبال کار بکنم. در این راستا امروز یک مدیر ارشد از یک شرکت خیلی معتبر رو دیدم و یک مصاحبه غیر رسمی باهاش داشتم. چند وقت پیش هم یک نفر رو در اداره بهداشت کانادا دیدم و کارتش رو گرفتم که شنبه بهش ای-میل زدم که اگر وقت کنه یه روز ببینمش و کمی درباره کار ازش اطلاعات بگیرم. یکی از چیزهایی که در اینجا برای کار پیدا کردن خیلی مهمه چیزی به اسم "نت ورکینگ - شبکه سازیه" که در واقع به نوعی پارتی بازی خودمونه. واقعیت اینه که در اینجا 70% کارهای موجود هیچوقت به مرحله پست شدن نمیرسن و معمولاً از طریق آشناها پر میشن. بنابراین این که دایره گسترده ای داشته باشی و آدمهای مختلف رو بشناسی در کاریابی خیلی به آدم کمک میکنه.

تازگیها به این نتیجه رسیدم که اجتماعی بودن و انرژی مثبت داشتن خیلی خیلی مهمه. آقای مدیری که امروز دیدم بهم میگفت یکی از سوالات مدیریتی اینه که مثلاً در شرکتشون چند نفر رو طوری میشناسن که بتونن تلفن رو بردارند و ازش بخوان که کاری رو براشون به انجام برسونه. خلاصه که واقعیت اینه که رابطه همیشه حرف اول رو میزنه و این به این معنی نیست که ضابطه ای در کار نیست. ولی حتی در چهارچوب ضوابط هم که بخواهی کار کنی؛ باز هم افراد کار کسی که دوست دارند و میشناسند رو بهتر و سریعتر انجام میدهند. اینه که میخوام وقتم رو اختصاص بدم و آدمهای بیشتری رو بشناسم. همین که آدم بتونه از هر آدمی یک نکته یاد بگیره یا بهش یه نکته یاد بده که در زندگیش بکار ببره ارزشش رو داره.

نمیدونید که چقدر احتیاج دارم که این حالی که امروزها دارم ادامه پیدا کنه و من احساس کنم که ارزشمند هستم و کارها رو به انجام میرسونم. دلم اراده پولادین، انرژی فراوان و یک هدف مشخص میخواد و بله حاضرم اولویتهام رو تغییر بدم و بهای رسیدن به اهدافم رو بپردازم.

/ 0 نظر / 12 بازدید