آیا من بهش حسودی میکنم؟! نه فکر نمیکنم بهش حسودی کنم. یکبار همون چند وقت قبل بهش حسودی کردم و بعد تموم شد و رفت. الان براش خوشحالم. خیلی خوشحالم. ولی خوب- بودن باهاش یه جورایی نماد زندگیی که من ندارم. جایی از زندگی که من هم علی القاعده باید اونجا میبودم. یعنی بچه و همسر و کار و خونه و تولد یکسالگی گرفتن و از این حرفها. اما زندگی من بیشتر از دوساله که کون فیکون شده بدون هیچ دورنمایی از همسر و بچه. بهش حسودی میکنم. نه مطلقاً نه. اما دیدنش یادآور چیزهاییه که ندارم. آیا اهمیتی داره؟ نمیدونم شاید داره شاید نه. قرار نیست همه آدمها یه جور زندگی کنن و قرار نیست همه زنها مادر بشن و قرار نیست همه دوست داشته بشن و دوست داشته باشن. بعضی آدمها قراره زندگیشون اونطوری نباشه. قراره اینطوری باشه. مثل زندگی من. تنها.

تنهایی خیلی هم بد نیست وقتی فکرش رو میکنی. آدم کلی وقت برای خودش داره. کاملاً و بدون هیچ بروبرگردی هر غلطی بخواد میتونه در این دنیا بکنه بدون نگرانی. تکرار میکنم "هر غلطی". میتونه دیر بخوابه، میتونه یک سال آشپزی نکنه، میتونه خونه ریخت و پاش داشته باشه. میتونه هر وقت که خواست بار و بندلیش رو ببنده و بره مسافرت یا اصلاً کارش رو عوض کن، شهرش رو عوض کنه و بره جای دیگه ای برای خودش زندگی شروع کنه. تنهایی همچین هم بد نیست. خوبه که وجود آدم بند یه موجود دیگه نباشه که پی پی کردنش بشه دغدغه روز و شب آدم. تازه سرطان هم هست. مثل مانی نه ساله. با موههای ریخته و بدن بادکرده از کورتون که هنوز بچه است. هنوز عاشق بازی کردن با لگو، عاشق دویدن. که هنوز میخنده. بعد نگاه کردن به مادرش. چه دردی میکشه یعنی؟! چطور تحمل میکنه؟! چطور کنار میاد با زندگی و نمیزنه کاسه و کوزه خدا رو بشکنه؟! چاق شده. اما اصلاً براش مهم هست؟ اصلاً میتونه براش مهم باشه که لباس به تنش قشنگه یا نه؟ تنهایی خیلی هم بد نیست آدم خیلی از دردها رو نمیکشه در عوض. آدم میتونه نگران چیزهای ساده باشه. مثل لباس و آرایش....

نه-واقعیت اینه که از حسودی نبود که امشب رفتم دستشویی. نشستم روی توالت فرنگی و به زندگیم فکر کردم. از حسودی نبود. از دلتنگی بود. از تنهایی. از خالی بودن. بدون خودم، بدون عشق. یک خالی عمیق....

/ 3 نظر / 6 بازدید
ندا

سلام عزیزم کاش منم میتونستم مثل تو با خودم روراست باشم...

ترانه

همه اینهایی که گفتی درسته. مادر بودن سخته.اینکه وجودت بسته باشه به یک موجود دیگه. و هیچوقت هم تمومی نداره . من یک سگ کوچولو رو بزگ کردم و بعد از دوسال هروقت یادش میفتم ته دلم پرازدرد میشه انگار یکی با یک چاقوی تیز قلبم رو خط خطی میکنه.. وای به حال بچه آدم. آره مادر مانی حتما براش خیلی خیلی سخته. راستی حتما میدونی که یک سگ کوچولوی خوشگل چقدر کمک میکنه که احساس بهتری پیدا کنی؟ یک سگی که همه وچودش وابسته بتو هست. وصبحها بهت انگیزه میده برای بیدار شدن.