مرد سرخ‌پوست

- یک ساعتی هست که نشستم تو "JJ Bean" و سعی میکنم بنویسم. این کافی شاپ خیلی خوبه و قهوه‌های خوبی هم داره. اما بی‌نهایت شلوغه. صف الان تا بیرون از کافی‌شاپ رسیده. آدم انتظار داره که ساعت سه و ربع روز چهارشنبه اصولاَ باید خلوت باشه اما اینطور نیست.

- دو یادداشت نصفه کاره نوشتم و رهاشون کردم. اول خواستم همه قصه رو تعریف کنم با زمان و مکان و همه چیز. بعد فکر کردم که خیلی شلوغش کردم. قصه دوم یه جور دیگه بود و اون هم ادامه پیدا نکرد. بنابراین این یادداشت سوم رو مینویسم اما هنوز نمیدونم از چی باید بگم...

- سرکار نرفتم. دلم نمیخواد راجع بهش خیلی توضیح بدم. میدونم که باید فکری به حال کارم بکنم اما هیچ کاری نمیکنم و این باعث میشه که از خودم بیزار بشم. با خودم فکر میکنم اگر و فقط اگر بتونم تمرکز کنم و افکارم رو از موضوعات فرعی منحرف کنم و به چیزهایی که واقعاَ اهمیت داره فکر کنم همه این مشکلات حل خواهد شد.

- واقعیت اینه که تازگیها خیلی از خودم خوشم نمیاد. فکر میکنم پوستم خیلی تیره شده. چشمهام خسته‌تر و کوچکـتر از گذشته است و صورتم گنده شده. موها هم خیلی وحشی و زبر شدند و رنگشون اصلاَ جالب نیست. دلم میخواد برم و موهام رو کوتاه کوتاه کنم. دیگه هم رنگ نکنم. البته موی سفید خیلی دارم و احتمالاَ سنم رو خیلی بالاتر نشون خواهد داد. اما در عوض میتونم از سرکار بیام برم بدوم و راحت دوش بگیرم. آپشن دیگه این خواهد بود که از خودم بهتر مراقبت کنم. کمتر زیر آفتاب برم، مرتب بند بندازم و هر ماه یکبار برای رنگ مو برم آرایشگاه. شاید نوع شامپویی که به موهام رو میزنم عوض کنم و یک اتوی موی جدید بگیرم.  

- تنها چیزی که این روزها خیلی خوشحالم میکنه و یک جورهایی انتظارش رو میکشم شروع کلاسهای درسیم خواهد بود. فکر میکنم زندگیم رو خیلی جالبتر و با معنی‌تر خواهد کرد. آسون نخواهد بود اما من از سختی‌های معقول خوشم میاد. دلم انرژی و گرما و برنامه و تلاش میخواد.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید