با دیوید حرف زدم. یعنی بالاخره به من گفت که چی شده. مثل همه آدمها از این شروع کرد که ریحانه تو تا بحال با من خیلی خوب بودی و خیلی باهام خوب تا کردی و ... بهش گفتم که من همه خوبیهام رو میدونم لطفاً به قسمت "امای" قضیه بپرداز. این هم قصه "امای" قضیه است:

از دو هفته قبل شروع شده. اون شبی که بعد از شام اومدیم خونه من. با هم درباره تروریستها حرف زدیم. دیوید در محکوم کردنشون و من -به نوعی- در حمایتشون. من گفتم جنگ جنگه. در جنگ آدمهای بی گناه کشته میشن. وقتی که نبرد نابرابر باشه آدمها برای دفاع از خودشون چاره ای جز حملات تروریستی ندارند. گفتم وقتی که زندگی اونها اونقدر ناامنه و بقیه دنیا هیچ ایده ای از ناامنی و زجرهای اونها نداره، وقتی که مردم دنیا ترجیح دادن چشمهاشون رو ببندن و هیچ کاری برای اونها انجام ندن و وقتی مردم دنیا میذارن دولتهاشون انواع جنایتها رو مرتکب بشن بدون اینکه اعتراضی بکنند، آدمها حق دارند که برای دفاع از خودشون-برای گرفتن حقشون-برای بیدار کردن آدمها دست به حملات تروریستی بزنن. گفتم که من نمیگم این کار درسته اما شاید تنها راه اونها برای مقابله است. گفتم جنگ جنگه و جنگ منصفانه نیست. آدمها منصفانه بازیش نمیکن. گفتم "دسپرت تایمز نید دسپرت مژرز" یک کمی هم تند رفتم. گفتم که اگر آمریکا به ایران حمله کنه من برای دفاع از وطنم دست به اقدام میزنم. البته این بیشتر از "کمی" تندرویه. این زیاده رویه. اما راستش این بود که دیوید با نگاه "ما غربی های متمدن"  به قضیه نگاه میکرد و من با نگاه "تو جنگ ندیدی و نمیفهمی" به قضیه نگاه میکردم. نگاه اون نگاه آدمی بود که در کشوری پر از صلح و دوستی زندگی کرده و نگاه من این بود که "تو جای اون آدمها نیستی، تو هم جای اونها بودی ممکن بود دست به اقدام مشابه بزنی".

خلاصه همه اون حرفها دیوید رو ترسونده. بهم گفت که دیدگاههای متفاوت داریم و این راجع به سیاست نیست (دیوید محافظه کاره و من آزادی خواه) بلکه راجع به کل زندگیه. راستش خیلی شوک شده بودم. از حرفهاش. حتی گریه ام گرفته بود. بهش گفتم که من فقط یه توضیح میدم نه برای اینکه میخوام تو با من ادامه بدی. بلکه برای اینکه حقمه که درست درباره ام قضاوت بشه. گفتم من تروریست نبودم. هیچوقت نمیتونم باشم. من حتی نمیتونم از کسی متنفر باشم. من اما میتونم آدمها رو بفهمم. میتونم بفهمم که چقدر یک آدم عادی میتونه اهریمن هم باشه. گفتم اگر اینکه من میتونم نهاد بشر رو -همونطوری که واقعاً هست، نه اون گل و بلبلی که تو تصور میکنی- ببینم و درکش کنم من رو آدم نامناسبی برای تو میکنه باشه، بذار اینطور باشه. چون من برای اون چیزی که هستم عذرخواهی نمیکنم. گفتم که اگر این دلیل خوبی برای تو برای نبودن با منه، من به نظرت احترام میذارم. من از مصاحبت باهات لذت بردم و برات آرزوی بهترین ها رو دارم.

دست آخر دیوید گفت که مثل اینکه سوءتفاهم شده و از حرفهای من بدبرداشت کرده. خواست که دوست بمونیم. قرار شد شنبه هم رو ببینیم. اما راستش رو بخواهید من نمیدونم چمه. خیلی غمگینم. حرفهای دیوید خیلی غمگینم کرد. من واقعًا حقم نیست که کسی اینطوری باهام رفتار کنه. من جز خوبی کاری در حق دیوید انجام ندادم و اون برای یک بحث، یک تئوری داشت من رو کنار میگذاشت. به همین راحتی. نمیدونم. سردرگم و خسته ام از آدمها و رابطه هاشون.... 

/ 2 نظر / 16 بازدید
Foozool khanooom

http://www.amazon.com/gp/aw/d/0060724277 اينو بخون يه كتاب ديگه هم بعد از اين نوشته، اونم خوبه! ترجمه فارسي كتاب رو هم تحت عنوان "وضعيت آخر" و "ماندن در وضعيت آخر" ميتوني دانلود كني

زخمی

Reihaneh, this post impressed me a lot. I love you. you are admirable, adorable and I'm so sorry to find you this much sad. you deserve the best. let the ordinary go easily. don't be sorry for them