سرکار هستم. خیلی کار دارم. اونقدر کار دارم که نمیدونم از کجا باید شروع کنم. از کجا باید شروع کنم؟‌! کلاَ وقت کمه. چه سرکار و چه در خونه. از وقتی هم که این رژیم رو شروع کردم خیلی از وقتم به پخت‌وپز و این جور چیزها میگذره. خریدن انواع اقسام سبزیجات، شستن و خرد کردن و آماده کردنشون برای روزهای بعد که گاهی با سرکه بالزامیک و گاهی با حموس میخورم. فعلاَ محبوب‌ترین خوردنی برام کدو حلواییه که با کمی زعفران و روغن زیتون تو فر میپزم و در واقع شیرینی من محسوب میشه. دو روز در هفته با دوستم میریم یا میریم پیاده‌روی/دویدن و یا سالن ورزش ساختمونشون. روزهای دیگه هم خودم میرم پیاده‌روی بعد از کار.

 حسم چیه؟‌! احساس پراکندگی میکنم. انگار که پازل پخش شده باشم توی یک اتاق. دلم میخواد شکل داشته باشم. دلم یک گوشه کوچیک و امن میخواد. یک جایی که کمی به روحم سر و سامان بدم. انگار که توی فعالیتهای روزمره گم شده باشم. مدام میدوم ولی نه در یک خط مستقیم. مثل مگسی که کرده باشی توی یک شیشه. هی پرواز میکنم اما در واقع پیش نمیرم. دور خودم میچرخم و میخورم به شیشه.

دیروز علی تکست زد که اگر میشه گاهی مثل دو تا دوست همدیگه رو ببینیم. من نشستم به گریه کردن. همینجا پشت میزم در شرکت. همکارم اومد کنارم پرسید که آیا خوب هستم و آیا خبر بدی شنیدم و یا اینکه "آیت ایز جاست لایف"‌؟‌ من هم بهش گفتم که "ایت ایز جاست لایف/زندگیه دیگه". به علی گفتم که دیدنش حجم بزرگی از احساسات متضاد رو در من ایجاد میکنه که نمیتونم کنترلشون کنم. گفت این یعنی نه؟‌ باید مینوشتم:‌‌آره. این یعنی نه. ولی بهش در عوض تکست زدم که "نمیدونم".

درسته که گاهی غمگینم اما هنوز از اینکه دیگه قرصهای ضد افسردگی نمیخورم خوشحالم. نه اینکه مصرف قرص چیز بدی باشه. من کلاَ موافق هرچیزی هستم که به آدم کنه تا سطح زندگیش رو بالا ببره. حالا اگر داشتن یه زندگی نرمال مستلزم مصرف قرص باشه، کاملاَ خوبه. اما در کل، فکر میکنم حالم بهتره و مثبت‌تر هستم. به طور متوسط هم احساس ارزشمندی و امید بیشتری نسبت به زندگی دارم و این یه تغییر مثبت در زندگیمه.

بهتره برم کار کنم دیگه. سرظهر میرم پیاده‌روی. با درختهای شکوفه کرده، همه چیز صدبرابر قشنگتره.

/ 1 نظر / 3 بازدید
ترانه

نه گفتن وقتی که آدم تنهاست سخته. حتما اونهم بشدت احساس تنهایی میکنه. چطوریه که تو وقتی قرص نمیخوری حالت بهتره؟ پس فایده قرصها چی بوده؟