وقتی که اندازه نیستی...

تو شرکتمون یک برایان نامی هست که خیلی شبیه مایکه. مثل مایک چینی‌الاصله و اینجا بزرگ شده. مثل مایک خیلی خوش‌قیافه نیست اما خوش‌هیکل و شیک‌پوشه و مثل مایک خودش رو با اعتماد به نفس عرضه میکنه. مثل مایک اون هم مثل آدمهایی راه میره که میدونن چی میخوان و میتونن دنیا رو از آن خودشون کنند. اتاقش پنج قدمی (نه بیشتر و نه کمتر - دقیقاَ پنج قدمی) کیوبیکال منه. هربار که از جلوی اتاقش رد میشم یه تلنگر بهم میخوره. گاهی اوقات خیلی راحت از تلنگر میگذرم. گاهی اوقات اما دردناکه. خیلی وقتها  مجبورم باهاش کار کنم. هروقت باهاش حرف میزنم، سعی میکنم از نگاه کردن بهش اجتناب کنم اما حتی صدا و طرز حرف زدنش هم مثل اونه. 

گاهی اوقات اما فکر میکنم شاید موضوع برعکسه. شاید من از مایک خوشم اومد چون شبیه برایان بود! شاید بیشتر برداشت من از مایک بخاطر شباهتش به برایانه. هرچند که همیشه نظرم اومده که برایان چندان آدم جالبی هم نیست (خیلی مغرور-خیلی خودخواه) اما در عین‌حال همیشه با نوعی غبطه و حتی حسادت بهش نگاه کردم. اینکه تقریباَ همسن منه اما مدیر یک بخشه و برای خودش اتاق داره، اینکه هیکلش خیلی خوبه (چیزی که من راجع به هیکل خوب دوست دارم -غیر ازفاکتور سلامتی- پیامیه که با خودش حمل میکنه:‌صاحب این بدن، یک آدم با اراده است)،‌ مدلی که راه میره و خودش رو حمل میکنه، حتی اینکه  پارکینگ مشخص داره1... جالب اینه که هیچوقت کارش به نظر من اونقدر هم عالی نبوده اما آدمیه که میدونه چطوری خودش رو عرضه کنه،‌ که چیزی که میخواد رو بدست بیاره. به نظر من در محیطهای اداری فقط چهل درصد موفقیت و پیشرفت آدم به کارش بستگی داره. روابط انسانی خیلی موثرتر هستند.

بهرحال، نمیدونم چرا زدم به صحرای کربلا. فقط میخواستم بگم فراموش کردن مایک با وجود برایان توی دفتر خیلی سخته. همیشه یک یادآوری هست. و موضوع خیلی وقتها مایک هم نیست حتی. موضوع یادآوری اینه که خودم رو برای آدمهایی از این دست کم میبینم. انگار که من در سطح پایینتری از جهان هستی باشم. عقب‌تر و نه به اندازه کافی خوب.

 

1- در خیلی از شرکتها پارکینگهای نزدیک به در ورودی، برای مدیران رزرو شده و بقیه نمیتونن اونجا پارک کنند. اسم هرکس هم روی جای پارکینگ نوشته شده.. 

/ 4 نظر / 9 بازدید
كتي

تو خيلي جووني. و مطمئن باش بالاخره به كسي كه لياقتش رو داري خواهي رسيد. شايد فقط بايد يكم ديدت رو تغيير بدي

ترانه

مهارتهای انسانی و عرضه کردن خود خیلی خیلی مهمه. منهم میبینم بضعی ها چنان با اعتماد بنفس در مورد یک مساله به ظاهر ساده و پیش پا افتاده حرف میزنن که انگار همین الان کشفش کردن. این مهارتها یادگرفتنیه میشه یادگرفت. توی ایران ما هنر عرضه کردن خودمون رو یاد نگرفتیم. اگر کسی خودش رو عرضه کنه یا میگن چاپلوسه یا میگن که ظاهرسازی میکنه.

الی

ما آدمها را از دور می بینیم من خیلی وقتها شده که در یکی سری برخوردهای کوتاه از مثلاً فلان آدم خوشم اومده به نظرم می آد که خیلی از خصوصیات جالب انگیز مثلاً بعضی خصوصیاتی که راجع به مایک یا برایان نوشتی رو دارن حتی ممکنه عاشقش هم بشم ولی زمان که می گذره بیشتر که اون آدم را می شناسم می بینم همچین تحفه ای هم نیست!! D: و تازه خیلی از اخلاقیات گند اونها کشف می شه! تفاوت هست بین ذهنیتی که ما از آدمها مخصوصاً مردها توی ذهنمون می سازیم با آنچه که واقعاً هستند.

كتي

به نظرم ادمهاي اين مدلي خيلي درون شكننده اي دارن. از بيرون مثل دژ مي مونن اما در باطن بسيار شكننده ان.