1- موهام رو اواخر دسامبر کوتاه کردم. فقط جلوش رو (از مرکز به جلو رو نسبتا بلند نگه داشتم با های لایتهای کرم و قهوه ای) بقیه سرم پسرونه کوتاهه. مدل جدید سرم رو دوست دارم و تقریبا هرجا میرم هرکسی میبینه میگه که بهم میاد.

2- خیلی چاق شدم. علتش هم واضحه. کاری جز نگاه کردن فیلم و سریال تو نت فلیکس و خوردن انجام نمیدم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. به زحمت چند قدم پیاده روی بکنم در روز یا نکنم؛ خیلی هنر کردم.

3- تا به حال 3 تا از کورسهای درسیم رو گذروندم. اولی نمره اش خوب نشد ولی دومی و سومی خیلی خوب بود (بالای 90). تقریباً انتظار اینکه انقدر نمره های خوب بگیرم رو نداشتم. حتی بعد از اینکه پروژه ام رو فرستادم مدام میترسیدم که بیان و بگن رد شدی. امتحان سومی رو هم خیلی با ترس و لرز دادم بنابراین وقتی که نمره هام رو دیدم خیلی خوشحال شدم. تقریباً این تنها چیزی بوده در این مدت که از انجامش احساس خوبی داشتم. بقیه کورسها فعلاً لغو شده چون تعداد به حد نصاب نرسید.

4- "این موبایل لعنتی رو بذار کنار". تقریباً هیچ خبری در فیس بوک و وایبر و هیچ جای دیگه نیست اما من هر چند دقیقه یکبار این موبایل رو برمیدارم و چک میکنم. کار احمقانه و اعصاب خردکنی هست.

5- از کارم متنفرم. اصلاً دست و دلم به کار نمیره. باید بشینم دنبال کار بگردم و اینبار برخلاف همیسه خیلی جدی هستم. اگر اینکار رو نکنم فکر کنم تا چند وقت دیگه کارم به بیمارستان روانی بکشه. کلا انجام هرکاری برام در حد مرگ سخته و کلی انرژی میبره. تو ذهنم هرچیزی هست غیر از کار.

6- با خودم در جنگم که آیا شروع به خوردن قرصهای ضدافسردگی بکنم یا نه. اصلا نمیدونم که بهشون نیاز دارم. شاید مشکل فقط کاره و اگر برطرف بشه حالم هم بهتر بشه. شاید اینطور باشه. شاید هم افسردگیه که باعث میشه کارم رو خوب انجام ندم. ولی حالت اول محتملـتره. با مرد سرخپوست که مسافرت بودم حالم خوب بود.

7- مدت مسافرت حالم خوب بود؟! شاید نه کاملاً. خیلی با مرد سرخپوست درگیری داشتم. سر چیزهای ریز و درشت. بیشتر هم بچگی عاطفی مرد سرخپوست عاملش بود. گاهی که یاد مرد سرخپوست میفتم به خودم اون لحظه ها رو یاد آور میشم. به خودم میگم ریحانه به یادت بیار. جالبه که گاهی خاطرات کسی میتونه بهترین علت برای فراموش کردنش باشه.

8- فردا شب بعد از کار با دوستانم میریم ویستلر. یک گروه دیگه شنبه بهمون ملحق میشن. کلاً فکر کنم 20 نفری بشیم. راستش اصلاً حوصله ویستلر رفتن و اسکی کردن رو ندارم. شاید بهتر باشه کنسل کنم و بشینم دنبال کار بگردم. از طرفی دو عامل باعث میشه برم: یکی اینکه این مسافرتها جای خوبی برای نزدیک شدن به دوستانمه. وقتی آدم از گروه یک مدت زیادی دور میمونه؛ خیلی فاصله میگیره و دیگه همه جوکها و حرفها به نظرش عجیب و دور از ذهن میاد. آدم میشه "آوت سایدر" علت دیگر هم اینه که نمیخوام بذارم بی حوصلگی جلوی فعالیتهام رو بگیره. فکر میکنم که برم حوصله ام سرجاش بیاد. دارم خودم رو یه جواریی هل میدم توی زندگی.

9- خیلی دلم برای مادر و پدرم تنگ شده. مدام فکر میکنم اگر این خونه رو نخریده بودم یه سه ماه وسایلم رو میذاشتم تو یه انباری، مرخصی بدون حقوق میگرفتم میرفتم ایران. البته دلم خیلی هم ایران رفتن نمیخواد. دلم یه زندگی راحت میخواد. زندگیی که حتی توش نخوام لباس بخرم یا کفش یا کیف. یا نگران خراب شدن یا نشدن ماشینم باشم. دلم میخواد برم یه جایی کنار آدمهایی که میشناسم و دوستم دارن. صبح ها برم پیاده روی. خونه تمیز کنم. غذا بپزم. دلم میخواد یه مدت نگران هیچ چیزی نباشم.

10- باید برم موهای تن و بدنم رو شیو کنم برای ویستلر. اگر قرار باشه شب بریم جکوزی با این وضع نمیتونم برم. فکر کنم خونه ای که گرفتیم جکوزی نداره که اگر اینطور باشه خیلی خوبه. با این وزنی که من اضافه کردم هیچ مایویی، حتی مایو یه تیکه هم به تن آدم قشنگ دیده نمیشه. ترجیح میدم نرم. البته میتونم هم واقعاً نرم تو آب. شاید اینطوری بهتر باشه.

 

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
ernest

سلام ریحانه خانوم : حالتون چطوره ؟ من تا جایی که امکان داشت و وقت داشتم مطالبتون رو خوندم اینقدر از مرد سرخپوست حرف زدین که فکر کنم بهتره اسم وبلگتون رو بذارین مرد سرخپوست ! [چشمک] ما که نفهمیدیم رابطه شما با این آقا چیه ؟ بگذریم ... نوشته هات یه طورایی منو ناراحت کرد اینکه نگران بالا رفتن وزنت هستی یا سینوس ها ت چرک کرده و حوصله نداری ... زندگی تنهای شما یه جورایی شبیه تنهایی های منه ولی من مرتب سونا و استخر میرم ( بهش ما هم توصیه می کنم سونای بخار و خشک برین چون بریا سینوزیت خیلی مفیده و فلفل هم بخورید [لبخند]) سبک نوشتن ات رو دوست دارم روان و ساده می نویسی و بازم نوشته هات رو می خونم البته اگه ارتباطت با من از طریق وبلاک برقراز یاشه و فراموشت نکنم ... فکر کنم یه شکست عشقی هم داشتی درسته ؟ یا قبلا ازدواج ناموفقی داشتی ... بهرحال خوشحال شدم

محمد

راستی یادم رفت بهت بگم که از همین الان سال نو رو هم بهت تبریک می گم نمی دونم تو کانادا شما سال نو ایرانی رو هم جشن می گیرین یا نه ؟راستی اگه شما خارج هستین پس چطور از ماشین تو خیابون ترانه همه چی ارومه پخش می شده ؟!