خیلی وقته که ننوشتم. بیشتر از یک ماه. در این مدت سرم کمی تا قسمتی شلوغ بوده با زندگی کردن. اگر بخوام جریان همه اتفاقاتی که در این مدت افتاده رو بنویسم احتمالًا بشه ازش یک قصه کوتاه ساخت. خلاصه اش اینه که یه سفر رفتم لاس وگاس با دوستان دخترم که خیلی خوش گذشته ولی به احتمال قوی آخرین سفر لاس وگاسم باشه. بعد کشف کردم که مایک یک دروغگوی درجه یکه و همین باعث شده که به حس ششم خودم ایمان بیارم و به خودم و برداشتهام اعتماد کنم. بعد مرد سرخپوست اومده اینجا و اینبار مثل یک دوست واقعی باهاش کنار اومدم و رفتم کوهنوردی و خیابون گردی. دیگه کامنتهاش و برداشتهاش من رو اذیت نکرده و دست آخر مثل یک دوست ازش جدا شدم. بدون دلخوری و کینه و غم. و این البته خیلی خوب بوده. هوا این روزها بی نهایت خوبه. دیروز رفتیم مسابقه جام جهانی زنان رو تماشا کردیم که متاسفانه تیم ما (کانادا) به انگلیس باخت و حذف شد. بعد رفتیم درینک و اسنک خوردیم و از اونجا هم رفتیم فستیوال موسیقی جاز. بعد هم کنار آب روی چمن ها با دوستانمون دراز کشیدیم و به آسمون خیره شدیم و تو خنکای هوا حرف زدیم از این در و اون در تا ساعت دوازده و نیم شب. فکر میکنم زندگی باید همین باشه دیگه. کار کردن وقت کار کردن و تفریح کردن وقت تفریح کزدن. وقت گذروندن با دوستان خوب، مست کردن و در زیر نور ماه با صدای طبالها رقصیدن. خوب بودن برای خوب بودن. خندیدن برای خندیدن. گریه کردن برای گریه کردن. زندگی باید همین باشه. بی هیچ سر و سرِّ خیلی مهمی. فردا هم خاک میشیم. پوچ و هیچ. و این همون خود زندگیه.

/ 1 نظر / 7 بازدید
نیلوفر

انصافا سایت خیلی خیلی خوبی دارین