خونه ام. دیشب هم بیرون نرفتم. یعنی به دیوید گفتم میخواد بریم برقصیم که کار داشت. دوست دختر هم که متاسفانه ندارم. از تابستون که دوست مجردم رفته آمریکا  تنها شدم. دوست دیگه ام که با بچه و شوهر زیاد نمیتونه بیرون بیا. کمی هم خسته بودم. امروز هم از صبح خونه بودم. فقط کمی خونه رو مرتب کردم و دیگه هیچ کاری مفیدی نکردم هرچند یه دنیا کار دارم که انجام بدم. یه نیم ساعت پیش هی دل دل کردم که آیا به دیوید زنگ بزنم با هم بریم بیرون. در نهایت تلفن کردم ولی رفت رو پیغامگیر. آیا این آخر رابطه است؟ نمیدونم. اصلا من آدم رابطه نیستم. اعتماد به نفس لازم برای رابطه داشتن رو ندارم. هی فکر میکنم چکار بکنم. باید بشینم و کار بکنم اما کسلم. شاید بهتر باشه کامپیوترم رو بردارم و برم استارباکس و کار کنم. 

/ 1 نظر / 15 بازدید
ندا

سلام ریحانه جان. امروز بطور خیلی اتفاقی وبلاگتا دیدم و تا الان درگیرش بود اونقدر که بعضی جاها حس میکردم باهاتم ..خندیدم و گریه کردم..یه جاهایی حس کردم از لحاظ روحی خیلی بهت نزدیکم...اهل اصفهانم و همسن خودت با زندگی کاملا متفاوت از تو ... خیلی دلم میخواد یه بار دیگه از اول همه ی نوشته هاتا بخونم....