- علی چند روزه که دوباره شروع کرده به تکست زدن که برگرد. هر شب، حدود 12 به بعد یک تکست میزنه و من بی‌جواب میذارمش. حتی بهش نمیگم که این کارها بی‌فایده است. دست از سرم بردار. فکر میکنم خسته میشه بالاخره وقتی جوابی نگیره. من و علی همیشه با هم اینطوری بودیم و هستیم. هر وقت من دورم اون میخواد نزدیک باشه و هر وقت من نزدیکم اون دوره. حالا البته حرف حتی دیگه از دور و نزدیک بودن گذشته. حالا دیگه علی فقط یک گذشته است که من حتی دیگه نمیخوام بهش فکر کنم.

2- امروز کمی زودتر از شرکت میرم چون قراره با چند نفر آشنا بریم شام و بولینگ. کسانی که باهاشون میرم بولینگ رو خیلی خوب نمیشناسم. هفته قبل برای اولین بار توی میت-آپ ملاقاتشون کردم. یکیشون "دیو" یه آقای نسبتاَ مسنه که کیلت (از این دامن‌های اسکاتلندی) پوشیده بود و کلی باهاش درباره مهاجرت و اینها حرف زدم. یکی دیگه "رایانه" که به نظرم چهل‌و‌خرده‌ای سال داره. رایان مجری رادیوست و شاعره. چشمهای آبی خیلی روشنی داره که هنوز نتونستم تصمیم بگیرم که قشنگه یا ترسناک. بیشتر به نظرم ترسناک میاد که چشمهاش انقدر روشنه. بعدی هم "مین"‌ که یک دختر چینیه و آروم و بی‌آزاره. احتمالاَ من هم دلقک جمعشون هستم که مدام شوخی میکنم و میخندونمشون.

3- امروز با همکارم "یانا"‌ درباره یک محصولی که قراره فردا حمل کنیم حرف میزدم. این محصول یک سری مشخصات ویژه داره و بر طبق درخواست مشتری باید تحت شرایط خاصی حمل بشه. بنابراین یک سری "اطلاعات خوان" باید روی کالا نصب بشه که شرایط حمل رو ثبت کنه. برای اولین باره که ما چنین کاری میکنیم و من کمی استرس دارم تا کار درست انجام بشه. چون کوچکترین اشتباهی میتونه به رد کالا منجر بشه. بنابراین به یانا گفتم که این دستگاهها رو فردا صبح زود فعال میکنم (این کار باید با کامپیوتر انجام بشه) ‌‌تا اگر مشکلی پیش بیاد (مثلاَ اشکال نرم‌افزاری) وقت داشته باشم که درستش کنم. یانا در جواب گفت که البته اگر فردا برقها نره. اینجا من فقط موندم که جواب یانا رو با این حرفش چی بدم. از اونجایی که احتمال قطعی برق کلاَ خیلی کمه و بخصوص در تابستون خیلی کمتره (زمستونها گاهی بخاطر توفان و باد برق قطع میشه) بهش گفتم که اگر چنین چیزی پیش اومد بهتره شرکت آفتابی نشه و اصلح‌تر هم اینکه بری کلیسایی چیزی تحصن کنه که دست من بهش نرسه..

/ 0 نظر / 3 بازدید