1- دارم فکر میکنم که کاش وقتی مرد سرخپوست کنارم بود و همه احساسهای گرم توی وجودم جاری بود بیشتر درباره‌اش نوشته بودم. بیشتر راجع به احساسهام حرف زده بودم. بیشتر خوشحالیم رو رها کرده بودم روی صفحه کاغذ. اما این کار رو نکردم و الان هرچقدر که سعی میکنم که اون گرما و اون حس و اون شادی رو به یاد بیارم نمیتونم. موضوع حضور یا عدم حضور مرد سرخپوست در زندگیم نیست دیگه. موضوع اینه که دیگه نمیتونم به یاد بیارم چه حسی در حضورش داشتم و این آزار دهنده است. کاش اون حسها رو میشد گذاشت جایی و هر از چند گاهی بیرونشون کشید و تماشاشون کرد، حسشون کرد، و قشنگیشون رو به یاد آورد.

2- مرد سرخپوست من رو دوست نداره. مرد سرخپوست من رو دوست نداشت. این جمله رو هر روز چندین بار با خودم تکرار میکنم. قبولش سخته. بخصوص وقتی یه خاطره محو از اون روزهای قدیم در خاطرم هست. اما واقعیت اعمال و حرفهای مرد سرخپوست در گذشته نزدیکه. و گذشته نزدیک حرفهای مرد سرخپوست رو کامل به یاد داره. و حال میدونه که باید سرش رو بالا بگیره و با واقعیت کنار بیاد. که هیچوقت مرد سرخپوست رو نخواهد داشت. که هیچوقت مرد سرخپوست رو نداشته.

3- البته هیچ تقصیر مرد سرخپوست نیست. هرچقدر هم که من دلم بخواد که آدم عوضیی باشه که بتونم راحتتر فراموشش کنم، باز هم هیچ تقصیر مرد سرخپوست نیست. دوست داشتن دست خود آدم نیست. اگر دوست داشتن دست خود آدم بود که من الان برگشته بودم به علی که هنوز هم میگه دوستم داره و شاید بچه داشتم و زندگی و همه چیزهایی که ازم انتظار میره. اگر دوست داشتن دست خود آدم بود که من هیچوقت قصه ای با مرد سرخپوست  شروع نمیکردم. دوست داشتن دست خود آدم نیست و تقصیر مرد سرخپوست نیست که من رو دوست نداره، که من رو هیچوقت دوست نداشته.

4- شاید من دارم برای عاشقانه شدن موضوع پیاز داغ قضیه رو زیاد میکنم. به احتمال زیاد من هیچوقت عاشق مرد سرخپوست نبودم. حس خوبی داشت بودنش اولها ولی در کمتر از یک ماه همه چیز شد درد  و درد و درد. انقدر درد داشت رفتارهاش که اون حسهای خوب همه دود شد و رفت هوا.  راستش مدتهاست که دیگه مرد سرخپوست رو دوست ندارم. شاید بیشتر فکر کردنم بهش از حس "طردشدگی" ناشی میشه. میخوام داشته باشمش چون تحمل "طرد شدن" رو ندارم.

5- میخوام مرد سرخپوست رو داشته باشم؟ نه. نه اینطوری که الان هست. اون روزهای اول شاید. موضوع اینه که باید قبول کنم که مرد سرخپوستی که در چند سفر اخیر شناختم خیلی واقعیتر از مرد سرخپوستیه که اولین بار دیدمش. مرد سرخپوست اینی هست که این روزها میدونم هست نه اون خاطره ای که من ازش ساختم. و مرد سرخپوست الانی اون چیزی نیست که من میخوام. اون چیزی نیست که من لیاقت داشتنش رو دارم.

6- یه جورهایی خوشحالم. خنده داره ولی خوشحالم.

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید