با این فاصله چه کنم مرد سرخپوست؟

به رایان میگم از سپتامبر کلاسهام شروع میشه و من دیگه وقتی برای زندگی اجتماعی نخواهم داشت. بیشتر منظورم اینه که به نحو ساده‌ای غیب بشم. میگه من فکرش رو کردم و میتونم کمکت کنم. دارم آشپزی یاد میگیرم و میتونم گاه‌گداری برات غذا درست کنم. نمیدونم در جوابش چی بگم. میگم این لطف تو رو میرسونه ولی واقعاَ لازم نیست تو اینقدر به دردسر بیفتی. میگه:‌ نه من دوست دارم کسی رو داشته باشم که مراقبش باشم فقط معمولاَ شانسش به اندازه کافی برام وجود نداره. و من فکر میکنم به همه خوبیی که در بعضی آدمها هست و من چقدر در برگدوندن این خوبی عاجزم. چرا ما آدمها اینطوریم؟! هر چیزی که هست برامون کافی نیست و میریم دنبال یه چیزی در اون دوردستها که برامون دست ‌نیافتنیه...

/ 0 نظر / 5 بازدید