ظرف نیم ساعت آینده مطلقاً کار دیگه ای جز نوشتن وبلاگ انجام نخواهم داد.

به نظم و دیسیپلین بیش از هرچیزی در زندگیم نیاز دارم و مطمئن هستم که ایندو تنها چیزهایی هستند که به من در بهبود حالم کمک خواهند کرد. احتیاج دارم که برای زندگیم برنامه داشته باشه و البته احتیاج دارم به برنامه هام پای بند باقی بمونم. احتیاج دارم که حداقل بتونم نیم ساعت پای کامپیوتر بنشینم و تمرکز کنم و چند خطی بنویسم بدون اینکه بلند شم و چای یا آب بخورم یا نور چراغ رو کم یا زیاد کنم و یا فیس بوک-وایبر چک کنم.  اینکه حتی نتونم یک کار ساده رو بدون بارها توقف انجام بدم بسیار آزاردهنده است و داره روحم رو داغون میکنه.

گاهی فکر میکنم هدف من از بودن در دنیا چیه؟ چه چیزی در زندگیم میخوام و جواب واضحی براش ندارم. برای اساسی ترین سوالهای زندگی جواب واضحی ندارم. اغلب از خودم میپرسم چه چیزی خوشحالم میکنه و مدتهاست جوابم اینه: "هیچ" . البته این "هیچ" ربط چندانی به غم و غصه نداره. من خوب میخندم و زندگی میکنم اما مسیری ندارم. مقصدی ندارم.

تنها چیزی که این روزها بعنوان جواب بهش فکر میکنم "تسلط بر خود" و جنگ با نفس اماره است. اما من در این جهاد اکبر بسیار ناتوانم. هر روز وقتی ساعت 7 صبح زنگ موبایلم بیدارم میکنه و من زمانش رو 10 دقیقه به تاخیر میندازم، شکست میخورم. هر شب وقتی سریال اول رو میبینم و اتوماتیک وار قسمت بعدی رو شروع میکنم -در حالیکه قرار بوده فقط یک قسمت نگاه کنم- شکست میخورم. وقتی قراره روی سلامتیم کار کنم اما یک بسته چیپس رو بدون اینکه بفهمم تموم میکنم شکست میخورم.

واقعیت اینه که در حال حاضر چیز زیادی از دنیای بیرونی نمیخوام. دلم نمیخواد دچار یک رابطه عاشقانه بشم. دلم میخواد روی خودم کار کنم. دلم میخواد با دوستهای دخترم بگردم و دلم میخواد کارهای مفید انجام بدم. مایک، راج، کی یا آقای ساعی فقط باعث حواس پرتی من میشن. من در حال حاضر احتیاج دارم این آدمها رو از زندگیم کنار بگذارم. من الان در حالی نیستم که بتونم تصمیمی درست درباره هیچ کدوم از این آدمها بگیرم. شاید منطقاً بدونم مایک بهتره یا منطقاً بدونم زندگی کردن با راج سخت خواهد بود اما قلبم اصلاً آمادگی دوست داشتن هیچکدوم از این آدمها رو نداره.

"جنگ بزرگ-جهاد اکبر" جنگ با همه این کاستی هاییه که من دارم. هرچند کلمه جهاد اصولاً به معنای جنگ نیست چون از ریشه "جهد" میاد. شاید ترجمه "تلاش بزرگ" مناسب تر باشه. باید تلاشم رو برای کنترل ذهن و جسمم انجام بدم. میخوام به خودم کمک کنم که خوشحالـتر باشم و میدونم که کمی نظم خوشحالترم خواهد کرد و حس بهتری نسبت به خودم خواهم داشت.

سی و هفت دقیقه نوشتم بدون اینکه از جام بلند شم یا نور چراغ رو کم و زیاد کنم یا چیزی بخورم یا وسوسه بشم که به ناخن هام لاک بزنم. این موفقیت خوبی حساب میشه. یه سوال مدیریتی همیشه هست که میگه "چطور میشه یه فیل بزرگ رو خورد" و جوابش اینه که "با یک لقمه کوچک در زمان". من هم زمان رو در تکه های کوچک مدیریت خواهم کرد.

/ 3 نظر / 7 بازدید
سارينا

سلااااام مطمئنم اگه به من سر بزني پشيمون نميشي!امتحان کن

الی

سلام گرچه یه کم دیره ولی سال نوت مبارک، امیدوارم همیشه در حال و هوایی باشی که دوست داری

الی

مرسی ، قربونت. گاهی وقتا ،وقتی بعضی مطالبت رو می خونم فکر می کنم گاهی اوقات به خودت سخت می گیری، به هر حال ما ماشین نیستیم که کاملاً پرفکت باشیم. من شما رو نمی شناسم ولی تو این یک سال و دوسال گذشته مطالبت رو می خوندم و گاهی هم نظر می دادم که شاید گاهی اوقات خوشایند هم نبود. ولی با خوندن نوشته هات می تونم بگم که نویسنده این مطالب یه آدم خوبه که شاید بهتر باشه گاهی اوقات کمتر فکر کنه ، گاهی کمتر به خودش سخت بگیره و گاهی اوقات مسائل رو و آدمها را جدی نگیره و روشون حساب نکنه .