1- قبول میکنم که کارم منشاء اصلی استرس منه. حالا چندتا راه حل دارم: یکی اینکه کارم رو عوض کنم -که خودش میتونه یه موضوع استرس زا باشه، دیگر اینکه به همین نحو ادامه بدم و با دردهای ناشی از استرس (کمردرد، سردرد و گردن درد شدید) بسازم-که البته ناشدنیه و میتونه من رو از پا دربیاره، یا میتونم دوباره شروع به قرصهای ضدافسردگی بکنم -قرصهایی که من مصرف میکردم یکی از مهمترین اثراتشون کاهش دردهای عضلانی ناشی از افسردگی و استرسه. یه راه حل دیگه هم اینه که سعی کنم استرسم رو مدیریت کنم مثلاً ورزش کنم، سعی کنم که با مراقبه و مدیتیشن روحیه ام رو قویتر کنم. سعی کنم با احساس ناتوانی ناشی از انجام نشدن همه کارها کنار بیام، سعی کنم کمی منعطفتر و مثبتتر باشم. البته اینکه چقدر مورد آخر میتونه انجام پذیر باشه هنوز نمیدونم. در محل کارم گاهی اینقدر به موانع برخورد میکنم و احساس ناتوانی میکنم که اشکم در میاد.

2- تازگیها دارم به مراقبه و مدیتیشن و ایمان داشتن فکر میکنم. معنویت یکی از اون چیزهایی است که من همیشه به نوعی ازش خیلی گریزان بودم. هنوز هم زیاد باهاش راحت نیستم. همیشه فکر کردم که تفکرات معنوی راه فرار بشر در مقابله با مشکلاتی بوده که از عهده اشون بر نمیومده. بنابراین؛ الان هم پناه بردن به معنویت برام یک جورایی ننگ آوره. صدای خنده ذهنم رو میشنوم که میگه: هاها؛ برای پوشوندن ضعفها و ناتواناییهات داری برای خودت چیزی خلق میکنی که میدونی وجود خارجی نداره. داری فرار میکنی، داری فرار میکنی....(اینو با صدای جادوگرهای بد توی داستانها تصور کنید)

3- از اینها که بگذریم بهرحال من جزیی از این کایناتم. یا محصول هزاران تصادف و انتخاب یا محصول یک ذهن هوشمند و هدفمند. نمیدونم حتی کدوم از این دو حالت بهتره. اما بالاخره فعلاً هستم و دارم زندگی میکنم. اینکه  هستم و تا بحال زنده موندم -بخصوص در کشوری مثل ایران با هزاران بلای طبیعی و غیر طبیعی و بعد هم مهاجرت- نشان دهنده اینه که یا ژنهای خوبی داشتم و در انتخاب طبیعی جزو مناسب ها بودم یا اینکه خالق برام برنامه های ویژه ای داره. راهی هست که باید برم، چیزهایی هست که باید یاد بگیرم، نقشهایی هست که باید بازی کنم. هرکدوم از اینها که باشه، یعنی که باید حواسم به خودم باشه. باید خودم رو دوست داشته باشم. محصول هزار آزمون و خطا بودن چیز کمی نباید باشه.

4- چرا اینها رو مینویسم؟! فی الواقع نمیدونم چرا. اما میدونم که تازگیها یه روحیه جنگنده پیدا کردم. که خیلی راحت ناامید نمیشم. نمیدونم چطوری شده اما انگار یه شات حسابی از امید بهم تزریق شده. هرجور که میگذره فکر میکنم که بهش غلبه میکنم. که روزگار بهتر میشه. عجیبه اما خوبه.

5- دیشب به این فکر میکردم خدا، یا کائنات یا انتخاب تصادفی، وقتشه که یه اتفاق خوب توی زندگی من پیش بیاری. اصلاً حواست هست که یه مدتی هیچ چیز خوشی تو زندگیم پیش نمیاری؟ البته بی انصافیه. چیزهای خوب هم هست. مثلاً بودن دیوید وقتی که بود خوب بود، مثلا اینکه مامان و بابا دارم خوبه، مثلاً اینکه به نسبت سالمم خوبه. حتی کارم هم بالاخره هر چی باشه خوبه: سقفی بالا سرم هست و ماشین دارم و بخاطر کار گاهی با همکارهام حرف میزنم که اون هم خوبه...

6- دلم نظم و آرامش میخواد در زندگیم. ساعات کار منظم، خونه تمیز، یه ساعت خاص برای ورزش، کمی وقت برای نقاشی. دلم یه ثبات مطلق میخواد. حتی دلم آشپزی میخواد (بوی کته و قرمه سبزی) و همینطور یکی که باشه. خیلی دور رو نگاه نمیکنم. منظورم ازدواج و بچه و این حرفها نیست. یکی که باهاش کافی بخورم و برم راه برم و شبها کنارش دراز بکشم. یکی که میوه پوست کنده ام رو باهاش تقسیم کنم. با هم سالاد بخوریم. یکی که کمی مواظبم باشه و من خیالم کمی از این زندگی آسوده بشه. یه همچین آرامشی دلم میخواد...

/ 1 نظر / 3 بازدید
ندا

نمرت۱۰۰،،،،مثل همیشه بهترین فکر و بهترین تصمیم. روز های خوبی داشته باشی دوست گلم.