از این سفر

چند روزی بیشتر به رفتنم نمونده. کمی استرس دارم. مدتی از وقتی که مرد سرخپوست رو دیدم گذشته و همه چیز رنگ خاطره گرفته. هر چند تقریباَ هر روز با هم در تماسیم ولی فاصله همه چیز رو غریبه میکنه. انگار که قراره برای اولین بار ببینمش. یه جورهایی این سفر تعیین کننده خیلی چیزها برای ماست. اینکه دوباره احساساتمون رو نسبت به هم بسنجیم. اینکه بدونیم میخواهیم جلوتر بریم یا نه. مرد سرخپوست به نظر خوشحال میاد. ولی در عین حال اون هم کمی استرس داره. هر روز در حال تمیز کردن خونه است. من هم بهش میخندم و میگم که قول میدم زیر مبلهات رو چک نکنم.  اما ته دلم قند تو دلم آب میشه...

کمی زبان "ناواهو" یاد گرفتم تا وقتی خانواده مرد سرخپوست رو میبینم سورپرایزشون کنم. چیزهای ساده‌ای مثل "سلام. حال شما چطوره؟‌ و متشکرم." مرد سرخپوست البته خانواده‌ خیلی زیادی نداره که بهم معرفی کنه. پدر و مادرش فوت شدند و خواهرش در یک شهر دیگه زندگی میکنه. با برادرانش هم خیلی نزدیک نیست ولی قراره یک سری از فامیل درجه دو مثل عمو و دختر عمو و ... ببینم. مرد سرخپوست میگه در فرهنگشون اگر از کسی خوششون بیاد بیشتر سربه‌سرش میذارن بنابراین اگر خیلی اذیتت کردن بدون که ازت خوششون اومده و ناراحت نشو.

جالبیش اینه که مرد سرخپوست دو رگه سرخپوست و سفیده ولی خون سرخپوستی مثل اینکه خیلی توش قوی‌تره. همه اشاره‌هاش به سنتهای سرخپوستی و ... است. شاید علتش این باشه که خیلی به پدرش که اروپایی بوده نزدیک نبوده. البته حتی قیافه‌اش هم بیشتر به سرخپوستها شبیه تا اروپایی‌ها. چشمهای مرد سرخپوست مثل آب میمونه:زلال و عمیق . مثل تیله و لبهاش کاملاَ سرخپوستیه.  (هاهاها. دارم عاشق میشم؟!)

این سفر،‌ این سفر، این سفر...

/ 1 نظر / 15 بازدید
ترانه

خیلی هیجان انگیزه. سوغاتی هم براش میبری؟