1- چهارشنبه سوری بود امروز. هی با خودم فکر کردم برم از روی آتیش بپرم ولی حوصله نکردم. چهارشنبه سوری آدم باید پیش خانواده و دوستانش باشه. ماهی و سبزی پلو بخوره با "شش انداز" که غذای مخصوص چهارشنبه سوری زنجانیهاست. بعلاوه چهارشنبه سوری بدون تخم مرغ پیچیده شده لای پوست پیاز ته پلو؛ اصلاً چهارشنبه سوری نیست. خلاصه که هی دل دل کردم برم و نرفتم آخر.

2- فکر کردم چطور یادم رفت صبح به مامان اینها زنگ بزنم و بگم چهارشنبه تون مبارک. رفتم کارت تلفن آوردم و زنگ زدم خونه. بابا رو از خواب بیدار کردم. گفت که شب دیروقت از تهران برگشتند. پرسیدم چرا تهران؟! بابا گفت عمه حشمت. اینطوریه که یه عمه دیگه هم رفت. اینطوریه که اینجا نشستم. شب چهارشنبه سوری. تا حدی مویه کنان. زندگی در غربت سنگم کرده.  چقدر خونه عمه رو تو گیشا دوست داشتم. چقدر دوستش داشتم عمه کوتاه و خوشگلم رو. و حالا دیگه عمه نیست. زندگی در غربت سنگم میکنه.

3- راستش اومده بودم که باز هم از مرد سرخپوست بنویسم. اما دیگه حسش نیست. از شنبه یادش چنبره زده بود توی ذهنم. اول با سرخوردگی و خشم "یو دید سو رانگ". بعد هم توی "اسپای اسکاندیناوی" که سکوت بود و صدای طبیعت، به این فکر کرده بودم که چقدر میخواستم که باعث خوشحالی مرد سرخپوست باشم. شاید واقعی تر از هروقتی به این نتیجه رسیدم که من مرد سرخپوست رو دوست داشتم.  بعد با خودم فکر کرده بودم که همین مهم بوده.  اون احساس ارزشمندی که من داشتم. فکر کرده بودم فارغ از اینکه اون "امکان" دریافت احساس من رو داشته؛ من دوستش داشتم و این دوست داشتن حس قشنگی بود که نباید به تلخی آغشته اش کرد. بهرحال این روزها مرد سرخپوست رو میسپارم دست خدا یا نظام طبیعت. نه برای انتقام. برای اینکه مواظبش باشن و خوشحالش کنن.

4- امروز طی یک تصمیم بسیار احمقانه فکر کردم که بهتره که یک ماهی قرصهای ضدافسردگی بخورم تا کمی وزن کم کنم. فکر کردم یه 3 کیلویی که لاغر بشم نگه داشتنش آسون خواهد بود. اما امروز اولین قرص رو خوردم و حالم بد بود. خیلی بد. یاد نمیاد دفعه های قبل چنین عوارضی داشتم اما اینبار سرگیجه و حالت تهوع و سردرد و هر چیزی که فکر کنید. آدم باید گاهی کارهای احمقانه بکنه.

5- برم تلفن کنم به دختر عمه برای تسلیت. چقدر حرف زدن پشت تلفن سخت و طاقت فرساست این جور مواقع. نزدیک طرف که باشی بغلش میکنی، محکم فشارش میدی، باهاش اشک میریزی. اما پشت تلفن خیلی سخته. میخوای جدی و آروم باشی و با یک سری کلمات به طرف بگی که چقدر در دردش شریکی. بعد اینقدر سعی میکنی که معمولاً خنده ات میگیره. آره. خنده ات میگیره و این خیلی گریه داره.

/ 0 نظر / 13 بازدید