همیشه فکر کردم که خدا یا خدایان -در صورت وجود- اون بالاها نشستند و دارن با تمسخر و سرخوشی به ما آدمها و دردسرهامون نگاه میکنند و میخندند. مثل بچه هایی که بال مگس رو میکنن و بعد نگاهش میکنن که نمیتونه پرواز کنه و به تلاش بی فرجامش به دور خود چرخیدنش و بی ثمر جهیدنش میخندند و دست آخر با یه ضربه سربه نیستش میکنن و میخندند.

دیشب -در ادامه رویکرد به معنویت- فکر کردم که باید به خدا اعتماد کنم. که شاید همچین هم اینطوری ما رو بخاطر سرگرمی در این دنیا ویلان و سرگردان نکرده باشه. روراست باشم با دیدن چیزهایی که در این دنیا هست، اعتماد پیدا کردن به خدا کار چندان ساده ای نیست اما چه میدونم. شاید بهتره بهش اعتماد کنم. نمیدونم. نوشتن شکم رو بیشتر میکنه. بهتره ننویسم. فقط یه مدت برای امتحان هم که شده اعتماد کنم و ببینم چی میشه. فرقی میکنه یا نه...

/ 2 نظر / 13 بازدید
ندا

مطمئنم روزهای خوبی برات در راهه...با آرزوی بهترین ها[گل]

ترانه

کمترین فایده اش اینه که احساس آرامش میکنی.