- دیشب باید خوشحال میبودم اما حال کسی رو داشتم که به مشت زده باشن تو شکمش. دلم میخواست گریه کنم. باز دست بیتا درد نکنه که تنهام نذاشت. با بیتا و دوست پسرش رفتیم بیرون شام خوردیم. سرراه برگشتن به خونه به این فکر کردم که چقدر تنهایی سخته. چقدر میترسم. بعد به خدا رو کردم که خدایا از تنهایی میترسم. خیلی میترسم. اما یادم افتاد که خدا هست و مراقبمه. آیا خدا واقعاً وجود داره؟ نمیدونم. اما باور بهش خیلی به آدم آرامش و اطمینان خاطر میده. اینکه آدم باور داشته باشه یه چیزی با یه قدرت ماورایی حمایتش میکنه خیلی به آدم کمک میکنه.

- با دال که از ترسهام حرف میزنم، بهم میگه نترس. حتی به چیزی که بدست میاری هم فکر نکن. فقط به این فکر کن که به جایی رسیدی که میتونی چنین کاری رو انجام بدی. این مهمه. یکسال دیگه دوباره وضعییت متوازن میشه. راست میگه البته. ولی این روزها رو نمیشه بدون استرس طی کرد. حداقل تا وقتی که روی روال بیفتم. میدونم که از عهده اش برمیام. اما اینکه یه مدتی بدون هیچ پشتوانه ای باشم من رو میترسونه.

-دال خیلی وضعیت بدی داره. مدتهاست که حتی از خونه نمیتونه بره بیرون. شاید باید شرمنده باشم که با دال از چنین ترسهایی حرف میزنم. ترسهایی از جنس زندگی. درحالیکه برای دال خیلی وقتها حتی نفس کشیدن بدون زجر ممکن نیست. گاهی وقتها نمیدونم بهش چی بگم. کاش توی مدرسه به آدم چنین چیزهایی رو یاد میدادن. یاد میدادن که آدم چطوری به دوستی که به یک بیماری لاعلاج دست و پنجه نرم میکنه تسکین بده. من فقط سعی میکنم باهاش عادی باشم. از روزمرگیها حرف بزنم. وقتی اون وسط روزمرگی ها از روزگار خودش میگه؛ نمیدونم چه حسی باید داشته باشم. کاش قدرت شاد کردنش رو داشتم.

- من یک زمانی عاشق دال بودم. من همیشه آدمهایی رو که خیلی عاشقشون بودم از دست دادم. دال رو هم از دست دادم. حالا با هم دوستیم. یاد گذشته که میفتم گاهی ازش عصبانی میشم هنوز. هنوز گاهی میخوام ازش بپرسم چرا برای من نجنگیدی؟ چرا برای من نموندی؟ دال بعد از مریضیش هر وقت حرف گذشته ها میشه از من عذرخواهی میکنه. اینجور مواقع دلم میخواد کله اش رو بکنم. عذرخواهی؟! ما اون زمان خیلی بچه بودیم -هر دومون. امشب به دال گفتم یادت میاد اولین کادویی که به من دادی چی بود؟ یادش نبود. گفت که بخاطر بیماری و داروهایی که مصرف میکنه خیلی چیزها رو فراموش کرده و هیچ خاطره ای ازش نداره. بعد بخاطر اینکه یادش نبود ازم عذرخواهی کرد. بعد من به اندازه مرگ معذب بودم. چرا اصلاً از گذشته ها حرف زدم؟ میخواستم خوشحالش کنم.

- دلم میخواست آدم بهتری بودم. دلم میخواد آدم بهتری باشم. بیشتر به آدمها کمک کنم. دلم میخواد خیال مادر و پدرم از جانب من آسوده باشه. از اینکه باعث استرس در اونها هستم ناراحتم. کاش میتونستم سرچشمه شادی و آرامش برای خودم و اطرافیانم باشم. کاش بتونم یه زندگی موفق برای خودم و همه درست کنم. میدونم که همه چیز درست میشه. فقط باید عمل کرد و قدم به قدم موانع رو از پیش رو برداشت. روزگار خوبی در راهه...

/ 0 نظر / 5 بازدید