امروز میم از ایران بهم زنگ زد. بعد از اینهمه سالی که دوستش داشتم* بهم تلفن کرد و از از زمین و زمان حرف زدیم. رابطه میخواد؟! نمیدونم. ایران که دیدمش مدام از فرصتهای از دست رفته حرف میزد. حالا بعد از سالها بهم زنگ میزنه. رابطه میخواد؟! شاید. من هم رابطه میخوام؟ نمیدونم. اون سالهای محو بودن در میم برای من تموم شده. هنوز برام عزیزه البته. هنوز برام خیلی عزیزه اما آیا میخوام باهاش باشم؟ نمیدونم.

بعد از تموم شدن حرفهام باهاش به بازی خدایان فکر کردم. گاهی همه درها بسته است. هرچی تلاش میکنه آدم به در بسته میخوره. گاهی هم، مثل الان، از زمین و زمان آدم سرراهت سبز میشه. از گذشته و آینده. درستی وقتی که نمیخوای. درست وقتی که تصمیم گرفتی که سرت رو بندازی پایین و زندگیت رو بکنی. بعد فکر کردم یعنی چه این دو راهی. یعنی چی این بازی که خدا با من میکنه؟! منظورش چیه؟ چرا همیشه سخته؟ چرا همیشه سنگدلانه است؟

داشتم کارهای مهمونی فردا رو انجام میدادم که یک دفعه به ذهنم رسید که خوب بود که میم زنگ زد. فکرم رو از هزارتا سیاهچاله نجات داد. بعد فکر کردم شاید خدا منظورش بازی کردن و دست انداختن من  نیست. شاید منظورش این نیست که کار رو سختتر کنه. خدا در واقع داره بهم حق انتخاب میده. همه از قرار گرفتن به سر دوراهی حرف میزنن اما وقتی دوراهیی پیش روی آدمه، به این معنی هم هست که حق انتخاب به آدم داده شده. و این خوبه. خوبه که آدم بتونه تصمیم بگیره. خوبه که آدم بتونه نظام ارزش گذاریش رو محک بزنه. خودش رو با انتخاب کردن بهتر بشناسه.

داشتم از خدا میگفتم. بی انصافیه که تنها درک من از رویدادها این باشه که خدا اون بالا نشسته و داره بهم میخنده. همه این اتفاقات این روزها شاید فرصته، شاید امتحان. شاید خدا فقط میخواد بهم کمک کنه خودم رو پیدا کنم. خودم رو دوست داشته باشم. هرچی باشه این ورژن قضیه جالبتره. این ورژن قضیه شادتره. منطقی تره. آرامش بخش تره. چی دیگه مهمه؟ هیچ.

 

 

*شاید دوست داشتن کلمه کمی برای حس اون روزهای من برای میم باشه.  یه جورایی درش محو بودم اون سالها

/ 1 نظر / 6 بازدید
خاطره

امیدوارم اونچه که به صلاحته و برات خوبه اتفاق بیفته.. انتخاب کردن خیلی خوبه .. اینکه خودت مسئولی ..